مجله فرهنگی پاپیروس

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی پاپیروس

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی پاپیروس
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

گویند: در بنی اسرائیل عابدی بود، شنید در آن نزدیکی درختی است که مردم آن را می پرستند! عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصب در دین تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را ببرد!


ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و پرسید کجا می روی؟


گفت: برای بریدن فلان درخت،


ابلیس گفت: برو به کار عبادتت مشغول باش، تو را چه کار به این کار؟


عابد سخت بر او آویخت و او را بر زمین زد و بر سینه او بنشست.


ابلیس گفت: دست از من بدار تا تو را سخنی نیکو گویم.


دست از وی بداشت. ابلیس گفت:


این کار، کار پیغمبران است نه تو! عابد گفت:


من از این کار بازنگردم و دوباره با ابلیس دست به یقه شد و او را به زمین زد.


بار سوم ابلیس گفت: تو مردی درویش هستی این کار را به دیگران واگذار، من روزی دو دینار زیر بالین تو گذارم که هم هزینه خود کنی و هم به دیگر عابدان دهی، عابد پیش خود گفت: یک دینار آن را صدقه دهم و دینار دیگر خود به کار برم و این کار بهتر از درخت برکندن است که مرا بدان نفرموده اند و من پیغمبر نیستم!


دیگر روز دو دینار زیر بالین خود دید و برگرفت. تا روز سوم که هیچ دیناری بر بالین خود ندید. تبر برداشت و عازم بریدن درخت شد. ابلیس در راه رسید و به او گفت:


ای مرد این کار، کار تو نیست و باهم در آویختند. ابلیس او را بر زمین زد و بر سینه او نشست. عابد پرسید:


چه شد که آن دوبار من تو را بر زمین زدم و این بار درماندم؟ گفت:


آن دوبار بهر خدا درآویختی و این بار بهر دینار! اول برای خدا به اخلاص آمدی و از جهت دین خدا خشم گرفتی، خداوند تو را نیرومند ساخت، اکنون بهر طمع خویش آمدی و از بهر دنیا خشم گرفتی و پیرو هوای نفس خود شدی، لاجرم ناتوان شدی.

۱ نظر 06 Mordad 95 ، 02:09
سید امیر مسعود سرآبادانی

سلطان به وزیر گفت۳سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.

سوال اول: خدا چه میخورد؟

سوال دوم: خدا چه می پوشد؟

سوال سوم: خدا چه کار میکند؟

وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.غلامی فهمیده وزیرک داشت.وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم.اینکه :خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟غلام گفت؛ هرسه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم وسومی را فردا...!اما خدا چه میخورد؟ خداغم بنده هایش رامیخورد.اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.وزیر به دو سوال جواب داد ، سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟وزیرگفت این غلام من انسان فهمیده ایست جوابها را او داد.گفت پس لباس وزارت را دربیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند.(بار خدایا توئی که فرمانفرمائی،هرآنکس را که خواهی فرمانروائی بخشی و از هر که خواهی فرمانروائی را بازستانی)



۰ نظر 16 Khordad 95 ، 14:45
alireza heidary

روزی جوانی پیش پدرش آمد و گفت:دختری رادیده ام ومیخواهم با او ازدواج کنم. من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام .


پدرباخوشحالی گفت :بگواین دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم و به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند.. اما پدربه محض دیدن دختر دلباخته اوشد و به پسرش گفت:

ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست و تو نمیتوانی او راخوشبخت کنی او را باید مردی مثل من که تجربه زیادی در زندگی دارد سرپرستی کند تا بتواند به اوتکیه کند..


پسر حیرت زده جواب داد: امکان ندارد پدر کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما.....

پدروپسرباهم درگیرشدند وکارشان به محکمه کشید


ماجرا را برای قاضی شهر تعریف کردند. قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خود او بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند؟ 

قاضی شهر با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی اوشد و گفت :این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته ی شخص صاحب منصبی چون من است و این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند.. 


وزیر با دیدن دختر گفت :او باید با وزیری مثل من ازدواج کند .....و.....قضیه ادامه پیداکرد تا رسید به شخص امیر. امیرنیز مانند بقیه گفت: این دختر فقط بامن ازدواج میکند...


بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت: راه حل مسئله نزد من است. من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید اولین کسی که بتواند مرا بگیرد با او ازدواج خواهم کرد.


.....وبلافاصله شروع به دویدن کردوپنج نفری :پدر؛ پسر؛ قاضی شهر ؛ وزیر و امیر بدنبال او.........


ناگهان ...هرپنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقو ط کردند

دخترازبالای گودال به آنهانگاهی کرد و گفت: آیا میدانید من کیستم؟!!

من دنیا هستم !!

من کسی هستم که مردم بدنبالم میدوند و برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از دینشان غافل میشوند تازمانیکه درقبر گذاشته میشوند درحالی که هرگز به من نمیرسند..



داستان از کانال تلگرام گیلاس میلاس

۰ نظر 03 Khordad 95 ، 00:57
سید امیر مسعود سرآبادانی

آقــــا ســـــــــلام... ! بازمنــم ،خاک پایــــتان .

دیـــوانه ای که لک زده قلبــــش برایــــــتان !


در این کلاس ســــرد حضور تو واجب است

این بار چندم است که استاد غایب است ؟


نرگس شکفتــــه است تو را داد می زنـــد

آقا بیا که فاصـــــله فــــــریاد می زنــــــــد


این روزها نمی شــــــــــــود اندوهگین نبود

دلــــــواپس نهایــــــــت تلخ زمیــــــــن نبود


تب کرده مادرم ز غمت مدتـــــی مدیـــــــد

هذیان مادرم شده « آقا خوش آمدیــــد »


امشب دلم عجیب تو را درد می کشـــــــد

دستم مدام واژه ی « بر گرد » می کشـد


امضاء : دو چشم خیس و دلی در هوایتـــان ،

دیوانه ای که لک زده قلبش برایتــــــــــان . . . 


" اللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الفَرَج "



۰ نظر 02 Khordad 95 ، 00:39
سید امیر مسعود سرآبادانی

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت: 

کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.


فقیر

۲ نظر 25 Ordibehesht 95 ، 21:02
alireza heidary

در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.

روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی مبکرد.

او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند را از خود نمیرانی؟؟

با خنده گفت:

((مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟)). 

جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد....دوباره از او پرسیدم:قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.!

لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد

و گفت : قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.

و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.

پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟ مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟

جواب داد: مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟

 و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند که او را دیوانه می پندارند؟؟...

۳ نظر 18 Ordibehesht 95 ، 03:23
سید امیر مسعود سرآبادانی

پیامبر دستش را به شاخه خشکیده درخت گرفته بود و آن را تکان می داد

برگ های زرد شاخه، مثل باران بر زمین می ریخت
یکی از یاران پیامبر به نام سلمان، با تعجب به ایشان نگاه کرد، با خود گفت

چرا پیامبر با شاخه درخت بازی می کند؟
از پیامبر شنیده بود که نباید وقت را به کارهای بیهوده گذراند؛

به همین دلیل، از روی کنجکاوی از پیامبر پرسید
ای رسول خدا! چرا این شاخه راتکان تکان می دهید؟

پیامبر مثل همیشه با تبسمی شیرین، مثل یک دوست
او را نگاه کردند و فرمودند

برگ های این درخت، مثل گناه های آدم مؤمنه که وضومی گیرد
و نماز را آن طور که خدا دوست داره، می خواند.

سلمان، به یک عالمه برگ زرد و خشک شده ای که
پای درخت جمع شده بود، نگاهی کرد و در حالی که دلش هوای
نماز خواندن کرده بود، رفت تا وضو بگیرد و نماز بخواند

eew

 

 عید مبعث مبارک

 

۰ نظر 15 Ordibehesht 95 ، 23:06
alireza heidary
مردی درشت استخوان و بلندقامت که اندامی ورزیده و چهره ای آفتاب خورده داشت و زد و خوردهای میدان جنگ یادگاری بر چهره اش گذاشته و گوشه ی چشمش را دریده بود، با قدمهای مطمئن و محکم از بازار کوفه می گذشت. از طرف دیگر مردی بازاری در دکانش نشسته بود. او برای آنکه موجب خنده ی رفقا را فراهم کند، مشتی زباله به طرف آن مرد پرت کرد. مرد عابر بدون اینکه خم به ابرو بیاورد و التفاتی بکند، همان طور با قدمهای محکم و مطمئن به راه خود ادامه داد. همینکه دور شد یکی از رفقای مرد بازاری به او گفت: «هیچ شناختی که این مرد عابر که تو به او اهانت کردی که بود؟ ! » .

  نه، نشناختم! عابری بود مثل هزارها عابر دیگر که هر روز از جلو چشم ما عبور می کنند، مگر این شخص که بود؟ .
 
عجب! نشناختی؟ ! این عابر همان فرمانده و سپهسالار معروف، مالک اشتر نخعی بود.
 
  عجب! این مرد مالک اشتر بود؟ ! همین مالکی که دل شیر از بیمش آب می شود و نامش لرزه بر اندام دشمنان می اندازد؟

بلی مالک خودش بود.
 
  ای وای به حال من! این چه کاری بود که کردم! الآن دستور خواهد داد که مرا سخت تنبیه و مجازات کنند. همین حالا می دوم و دامنش را می گیرم و التماس می کنم تا مگر از تقصیر من صرف نظر کند.
 
به دنبال مالک اشتر روان شد. دید او راه خود را به طرف مسجد کج کرد. به دنبالش به مسجد رفت، دید به نماز ایستاد. منتظر شد تا نمازش را سلام داد. رفت و با تضرع و لابه خود را معرفی کرد و گفت: «من همان کسی هستم که نادانی کردم و به تو جسارت نمودم. » .
 

مالک: «ولی من به خدا قسم به مسجد نیامدم مگر به خاطر تو، زیرا فهمیدم تو خیلی نادان و جاهل و گمراهی، بی جهت به مردم آزار می رسانی. دلم به حالت سوخت. آمدم درباره ی تو دعا کنم و از خداوند هدایت تو را به راه راست بخواهم. نه، من آن طور قصدی که تو گمان کرده ای درباره ی تو نداشتم. »


داستان وراستان شهید مطهری
۰ نظر 12 Ordibehesht 95 ، 23:04
alireza heidary

🔸 نیکی و بدی 🔸


"لئوناردو داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست "خیر و نیکی" را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا"(که از یاران عیسی (ع) بود و هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند.
روزی در مراسم همسرائی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هائی برداشت.

سه سال گذشت. تابلوی "شام آخر" تقریبا تمام شده بود ، اما داوینچی برای "یهودا" هنوز مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال ، مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند ، داوینچی پس از مدتها جست وجو ، جوان شکسته ، ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت ! ازدستیارانش خواست تا اورا به کلیسا آورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.

گدا را که نمی دانست چه خبر است به کلیسا آوردند. دستیارانش او را سرپا نگه داشتند و درهمان وضعیت داوینچی از خطوط بی تقوائی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد.

وقتی کار تمام شد ، گدا که دیگر مستی ازسرش پریده بود ؛ چشمهایش را باز کرد و نقاشی را پیش رویش دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت :
"من تابلو را قبلا دیده ام !!!"

 داوینچی شگفت زده پرسید :
 کجا ؟!

 جوان ژنده پوش گفت :
 "سه سال پیش ، قبل ازاینکه همه چیزم را از دست بدهم ، موقعی که در یک گروه همسرائی آواز میخواندم ، زندگی پراز رویائی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد که مدل نقاشی چهره "عیسی" شوم !"
۰ نظر 07 Ordibehesht 95 ، 12:16
سید امیر مسعود سرآبادانی

یه معلم خیلی خوب داشتیم که از خوش اخلاق 

ترین های عالم بود.


اواخر دوره ی خدمتش بود و حسابی آروم و متین و دوست داشتنی، جوری که ما با همه ی بچگیمون هرگز نمیخواستیم ناراحتیشو ببینیم و همه ساکت مى نشستیم و با ولع به حرفاش گوش میکردیم.


همیشه میگفت : هر سوالی دارید بپرسید. بلد نباشم هم میرم مطالعه میکنم میام بهتون میگم.


رسیدیم به قضیه ی درمانگاهی که در زمان 

زکریاى رازى میخواستند بسازند. زکریای رازی گفته بوده که چهار تا تیکه گوشت بیارید و ببرید در چهار نقطه شهر بگذارید، هر جا که دیرتر فاسد شد همونجا درمونگاه رو درست کنید.


بعد سوالای ما از آقا معلم شروع شد: 


س- سگا گوشتا رو نخوردن؟

ج - نه حتما کسی مواظب بوده. نمیدونم


س- دزدا گوشتا رو نبردن؟

ج - نمیدونم شاید کسی مواظب بوده.


س- گوشتا رو که برا فاسد شدن گذاشتن، اسراف نبود؟

ج - برای ساختن درمانگاه، چهار تیکه گوشت ایرادی نداره که فاسد بشه.


س- اگه دو تا از گوشتا سالم مونده باشن، کجا درمونگاه رو میسازن؟

ج - سوال خوبی بود حتما صبر میکنن ببینند کدوم تیکه گوشت زودتر فاسد میشه.


س- اون گوشته که سالم موند رو آخرش میخورند؟

ج - نمیدونم پسرجان حتما میخوردن دیگه.

 

س- گوشتا ...


اینجا بود که دیگه معلم از جاش پاشد... یه کم عصبانی و ناراحت راه رفت تو کلاس و چند بار رفت بیرون و اومد تو


یه کم که اروم شد نشست و گفت : من امسال دوره ی خدمتم تموم میشه

به اخر عمرم هم زیاد نمونده

ولی دلم میسوزه واسه مملکتم

که ذهن بچه های کوچیکش، گرسنه است.


همش نگران گوشته هستند ولی یکی نپرسید درمانگاه چى شد؟ ساخته شد؟ نشد؟ اصلا چطور درمانگاه میسازن؟ 


معلومه تو ذهنایی که فقر و گرسنگی پر شده، جایی واسه ساختن و رشد و آینده ی وطن نمیمونه.


زودتر از اینکه زنگ بخوره سرش رو گذاشت روی دستاش و گفت آروم برید تو حیاط.


ولى ما نرفتیم. البته خیلی نمی فهمیدیم چی گفت و چی شد. فقط اونقدر نشستیم ساکت و معلم رو نگاه کردیم، تا زنگ خورد..


به امید روزی که ذهنهای کوچک خالی ازغصه باشند وتلاشهای بزرگ برای هرچه بهتر شدن و پیشرفت کشور عزیزمان انجام پذیرد،

۲ نظر 24 Farvardin 95 ، 22:12
سید امیر مسعود سرآبادانی