مجله فرهنگی پاپیروس

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی پاپیروس

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی پاپیروس
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

روزی جوانی پیش پدرش آمد و گفت:دختری رادیده ام ومیخواهم با او ازدواج کنم. من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام .


پدرباخوشحالی گفت :بگواین دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم و به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند.. اما پدربه محض دیدن دختر دلباخته اوشد و به پسرش گفت:

ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست و تو نمیتوانی او راخوشبخت کنی او را باید مردی مثل من که تجربه زیادی در زندگی دارد سرپرستی کند تا بتواند به اوتکیه کند..


پسر حیرت زده جواب داد: امکان ندارد پدر کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما.....

پدروپسرباهم درگیرشدند وکارشان به محکمه کشید


ماجرا را برای قاضی شهر تعریف کردند. قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خود او بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند؟ 

قاضی شهر با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی اوشد و گفت :این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته ی شخص صاحب منصبی چون من است و این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند.. 


وزیر با دیدن دختر گفت :او باید با وزیری مثل من ازدواج کند .....و.....قضیه ادامه پیداکرد تا رسید به شخص امیر. امیرنیز مانند بقیه گفت: این دختر فقط بامن ازدواج میکند...


بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت: راه حل مسئله نزد من است. من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید اولین کسی که بتواند مرا بگیرد با او ازدواج خواهم کرد.


.....وبلافاصله شروع به دویدن کردوپنج نفری :پدر؛ پسر؛ قاضی شهر ؛ وزیر و امیر بدنبال او.........


ناگهان ...هرپنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقو ط کردند

دخترازبالای گودال به آنهانگاهی کرد و گفت: آیا میدانید من کیستم؟!!

من دنیا هستم !!

من کسی هستم که مردم بدنبالم میدوند و برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از دینشان غافل میشوند تازمانیکه درقبر گذاشته میشوند درحالی که هرگز به من نمیرسند..



داستان از کانال تلگرام گیلاس میلاس

۰ نظر 03 Khordad 95 ، 00:57
سید امیر مسعود سرآبادانی

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
۰ نظر 29 Aban 94 ، 23:18
سید امیر مسعود سرآبادانی