مجله فرهنگی پاپیروس

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی پاپیروس

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی پاپیروس
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

مروت چیست؟ فرمود: مروت آنست که در صحنه های گناه حضور نداشته باشی، و از صحنه های عبادت غائب نباشی.


 


****************


 


اگر به کسی احسان نمودی مبادا آن نیکوکاری را با منّت بسیار و به رخ کشیدن تباه سازی.


 


****************


دختر حسنه و پسر نعمت است، حسنه ثواب و نعمت حساب دارد.


 


****************


از ستیزه جویی بپرهیز ، زیرا عملت را از بین می برد.


 


****************


سه خصلت قدر و منزلت فرد را پایین می آورد :

حسادت ، سخن چینی ، نادانی.


 


****************


سه چیز محبت آور است :

دین داری ، فروتنی ، بخشش.


 


****************


بسیار دعا کنید!

چون خداوند ، بندگانی را که دست نیاز بسوی او برمی دارند و بدرگاهش دعا می کنند ، دوست دارد.


 


****************


راه رفتن با شتاب و عجله از بین برنده وقار مؤمن است.


 


****************


فرد مؤمن در سرای دنیا بیگانه و غریب است

نه از خواری آن بیتابی کند و نه در کسب عِزتش با دنیاپرستان رقابت نماید.


 


****************


سودمندترین چیزها برای آدمی توجه به عیوب خود پیش از پرداختن به عیوب مردم است.


 


****************


اگر خواهان احترامی نرمخو باش و اگر خواهان اهانتی تندخو باش.


 


****************


هیچ جهلی زیانبارتر از خودپسندی نیست.


 


****************


نمازی که از ترس جهنم خوانده شود، نماز بردگان است؛

نمازی که به شوق بهشت خوانده شود، نماز تاجران است؛

اما نماز اولیاء الهی نمازی است که با عشق به خدا اقامه می شود.


 


****************


هرکه دل به دنیا بندد ، به سه خصلت دل بسته است:


۱- اندوهی که پایان ندارد


۲- آرزویکه بدست نیاید


۳- امیدی که به آن نرسد


-

۰ نظر 27 Azar 94 ، 23:07
سید امیر مسعود سرآبادانی


شبی یاد جـنـون آبــــاد کــردم                  علی موسی الرضا را یاد کردم

میـان بی کسـی های شـبانه                   هـوای صــحن گوهر شاد کردم

مادر مشهد کجاست؟

زن چای را جلوی مرد گذاشت و پرسید: دکترا چی گفتن؟

مرد نگاه خسته‌اش را به زن دوخت و گفت: باید ببریمش آزمایش. زن، گوشه‌های روسری‌اش را به

صورت کشید و گریست: چی به سر دخترم اومده؟

مرد، چای را در نعلبکی ریخت، و در حالی که حبه‌ای قند به دهان می‌گذاشت، گفت: دل با خدا دار، زن! 

دختر، در چهارچوب در ایستاده و سلام کرد، مرد آخرین جرعه چایش را سر کشید و به صورت دختر،

خندید: سلام دخترم کجا بودی تا این موقع؟ دختر، خودش را به آغوش خسته او انداخت، و موهای

بلندش،همچون مواج، بر بازوی پدر ریخت.

رفته بودم ساحل. 

پدر، موهای دختر را نوازش کرد و بر آن بوسه زد، قطره‌ای اشک در چشمانش روییده و آرام بر شیب

صورتش لغزید و در دریای مواج موهای دختر، گم شد.

ـ خیلی دیر شده، دیگه کاریش نمی‌شه کرد. از ما هم کاری ساخته نیست. 

دکتر، پس از آن که تمام برگه‌های معاینه و آزمایش دخترک را به دقت مرور کرد. این را گفت و سر فرو افکند.

مرد نالید، زن هوار زد و گریست. دکتر سعی کرد آنان را آرام کند: خدا بزرگه بی‌تابی فایده‌ای نداره.

توکلتان به خودش باشه. مرد بغضش را فرو خورد و نالان گفت: اگه ببریمش تهرون، چی؟

دکتر، دستی بر شانه مرد گذاشت و گفت: بی‌ثمر نیست. شاید خدا کمکی کنه و اونا بتونن کاری بکنن.

زن بر زمین فرو افتاده بود و بلند بلند ضجه می‌زد.

مرد، زیر بازوانش را گرفت و او را بلند کرد. 

ـ صبور باش زن، صبوری کن.

اما خودش هم می‌دانست که صبوری سخت است. چگونه صبوری تواند به این مصیبت؟ پس باید گریست،

بر نیمکت اتاق انتظار که غنودند، زن سر به شانه مرد گذاشت و هر دو گریستند؛ زار زار، بلند بلند،

دکتر در را بست. زیر پرونده بیمار نوشت ALL، قطره‌ای اشک بر روی پرونده چکید... و در بیرون،

آسمان هم گریست. نسیمی، پرده اتاق را به بازی گرفته بود. پنجره باز بود و بوی نم و باران،

فضا را آکنده بود، دختر، زرد و لاغر، در بستر خوابیده بود. لبخندی کمرنگ بر لبان خشک و کبودش نقش

داشت. پلک‌هایش را به آرامی گشود. بعد آرام نیم خیز شد و بر بستر نشست. گویی با نگاهش کسی

را دنبال می‌کرد و لبخند می‌زد. نسیم پرده را به کناری زد و اشعه زرین خورشید، از پس ابری سیاه،

به صورت زرد دختر، نور پاشید، چشمانش را بست. دست‌هایش را به آسمان بلند کرد و از ته دل فریاد

کشید.مادر سراسیمه به داخل اتاق آمد. دختر، خود را به آغوش مادر انداخت.

ـ مشهد، مادر مشهد کجاست؟ 
* * * 

صدای صلوات که در اتوبوس پیچید، دختر چشمانش را گشود. پدر با اشاره دست نقطه‌ای را به او نشان

داد.ـ اونجاس دخترم، اون گنبد و گلدسته، دختر، سر بر سینه پدر گذاشت و آرام نالید.

ـ یعنی خوب می‌شم بابا؟ 

پدر آهی کشید و زمزمه کرد:

ان شاء الله دخترم. 

مادر، دست‌هایش را به سینه گذاشت و از همانجا به امام سلام داد و زیر لب صدا زد: یا امام رضا(ع)

دختر هیچ وقت این همه جمعیت را در یکجا ندیده بود. همه لب به دعا، دست به آسمان، پر هیبت،

باوقار، نورانی و روحانی.

مادر طنابی به گردن دختر بست و سر دیگر طناب را به پنجره فولاد و خود در کنارش نشست به زمزمه

و دعا.دختر نگاهش را بر چهره پر درد خیل دخیل بستگان، سایید و اشک امانش نداد: یعنی میشه آقا

منو شفابدن؟خود آقا در خواب از او خواسته بود که بیاید به پابوسی. پس حتماً امیدی هست به این

دخیل بندی.دختر گریست تا خوابش برد. سر دختر را به زانو گرفت و نگاهش را از میان پنجره فولاد

به ضریح دوخت و در دل توسل، به او جست.

یا ابالحسن یا علی ابن موسی، ایها الرضا، یا ابن رسول الله یا حجه الله

علی خلقه یاسیدنا و مولینا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا

یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله...

دختر که چشم از خواب گشود، مادر به خواب رفته بود. پدر آن سوتر، زیارتنامه می‌خواند. دختر طنابش

را به آرامی به دست گرفت و کشید. طناب بر شبکه ضریح لغزید و فرو افتاد. دختر حیرت زده، به طناب

خیره شد،

چه می‌دید؟ گره طناب باز شده بود. آیا حاجت گرفته بود؟ بی‌اختیار فریاد زد مادر، از خواب پرید. پدر،

سر اززیارتنامه برداشت. زنان هلهله کشیدند. دختر بر دست‌ها بالا رفت. اشک‌ها از دیده‌ها بارید.

پدر سراسیمهبه جمعیت زد. مادر در کنار دیوار، از حال رفت، بی‌اختیار دختر را از فراز دست‌ها گرفت

و به آغوش انداخت،

بی‌اختیار دوید، به حرم رفت، و روبروی حضرت نشست. دختر را بر زمین نهاد، سر به سجده شکر،

بر مهر گذاشت آوایی روحانی فضا را انباشته بود.

اللهم صلی علی ابن موسی الرضا المرتضی عبدک و ولی دینک القائم بعدلک و الداعی الی دینک و

دین آبائه الصادقین صلوه لایقوی علی احصائها غیرک.

مادر که دیده گشود، دختر روبرو با نگاهش می‌خندید. کبوتران بر آسمان حرم به پرواز در آمده بودند.

آسمان آبی تر از همیشه بود، آبی تر از دریا، آبی آبی.

منبع:پایگاه اطلاع رسانی آستان قدس رضوی

۰ نظر 20 Azar 94 ، 01:50
سید امیر مسعود سرآبادانی

روزی زاهدی از جمله بزرگان بسطام به بایزید بسطامی گفت: که یا بایزید سی سال است که قائم الیل و صائم الدهرم ولی در خود از این احوال و مقاماتی که تو می گویی اثری نمی یابم. بایزید به او گفت: اگر سیصد سال به روز در روزه باشی و به شب در نماز؛ به ذره ای از این احوال و مقامات نرسی. مرد گفت چرا؟گفت: از جهت آنکه نفس تو حجاب گردیده است. مرد گفت: چاره این درد چیست. شیخ گفت: چاره می دانم اما تو مرد قبول آن نیستی. گفت: بفرما تا قبول نمایم. بایزید گفت: همین ساعت برو و موی محاسن و سر را پاک بتراش و این جامه که بر تن داری برون کرده ازاری از گلیم بر میان بند و توبره ای پر از گردکان بر گردن آویز و به بازار بیرون شو و کودکان را جمع کن و به آنها بگو که هر که مرا یک سیلی بزند یک گردو بدو بدهم و به همین نحو در دور شهر گردش نما و هر جا ترا می شناسند بدانجا برو. مرد این بشنید و گفت: سبحان الله،لا اله الاالله. بایزید گفت: اگر کافری این کلمات بر زبان جاری سازد مومن می شود ولی تو بدین کلمات مشرک شدی. گفت: چرا. گفت: از جهت آنکه خویشتن را بزرگتر از آن شمردی که آنچه گفتم بتوانی به عمل آری و این کلمات را به ملاحظه ی بزرگی نفس خود گفتی نه به قصد تعظیم پروردگار.


تذکره الاولیاء عطار 

۰ نظر 19 Azar 94 ، 02:41
سید امیر مسعود سرآبادانی

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‏‎های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می‏‎دادند. وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت‎‏ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت‏‎وگو می‏‎کردند. بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می‏‎روم روی نیمکت دیگری می‏‎نشینم که شما راحت‏‎تر بتوانید صحبت کنید. پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود. بیماری پروانه را نگاه می‏‎کرد و نگران بود که زیر پا له شود. آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود. ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این‏‎ور دیوار است یا آن‏‎ور دیوار

۱ نظر 17 Azar 94 ، 22:36
سید امیر مسعود سرآبادانی

گندم کوه در تفرش

۰ نظر 17 Azar 94 ، 12:39
سید امیر مسعود سرآبادانی
هرگز گره ام ازعلمت واشدنی نیست
غیرازتو کسی در دل من جاشدنی نیست
باید تو به من اشک دهی ورنه عزیزم
این چشمه ی خشکیده که دریاشدنی نیست
هر جا که حسین است همانجاست بهشتم
پس هیچ کجا غیر تو زیباشدنی نیست
باید نفسی مرثیه خوانت شده باشد
ورنه دم عیسا که مسیحاشدنی نیست
از نوکر بد هم که بپرسید بگوید
ارباب به خوبی تو پیداشدنی نیست
پیراهن مشکی مرادوخته زهرا
با دست شکسته که مداواشدنی نیست...
۰ نظر 09 Azar 94 ، 23:13
سید امیر مسعود سرآبادانی
💠ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎیﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :"ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ"ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ..........ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ .ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ :"ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ" 

گر به دولت برسی، مست نگردی مردی،
گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی،
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند،
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی...
۰ نظر 05 Azar 94 ، 21:42
سید امیر مسعود سرآبادانی