مجله فرهنگی پاپیروس

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی پاپیروس

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی پاپیروس
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۵ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

شخصی باهیجان و اضطراب ، به حضور امام صادق " ع " آمد و گفت :
درباره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ، که‏ خیلی فقیر و تنگدستم .
امام :هرگز دعا نمی‏کنم .
چرا دعا نمی‏کنید ! ؟
برای اینکه خداوند راهی برای اینکار معین کرده است ، خداوند امر کرده که روزی را پی‏جویی کنید ، و طلب نمایید . اما تو می‏خواهی در خانه‏ خود بنشینی ، و با دعا روزی را به خانه خود بکشانی !
برگرفته از:کتاب داستان راستان_استاد مطهری
۱ نظر 28 Tir 94 ، 06:33
سید امیر مسعود سرآبادانی
... لبخند تاثیر عجیبی داره اگه به دوست هدیه کنی انرژی مضاعفی برمیگرده اگه به دشمن بزنی او را پشیمان و شرمنده میکنه و اگه به کسیکه نمیشناسی هدیه کنی سخاوتمندی...
۱ نظر 27 Tir 94 ، 21:37
سید امیر مسعود سرآبادانی
... انسانهای بزرگ برای بزرگداشت خود نیازی به تحقیر دیگران ندارند زیرا هر انسانی را هدیه خدا میدانند...
۱ نظر 27 Tir 94 ، 21:36
سید امیر مسعود سرآبادانی
دهقانی یک گونی پر از گندم روی الاغ خود گذاشته بود و به آسیاب می برد.
در بین راه گونی از پشت الاغ روی زمین افتاد. دهقان کوشش زیادی کرد که گونی را مجددا روی پشت حیوان بگذارد، اما موفق نشد، زیرا گونی بسیار سنگین بود.
بنابراین منتظر شد که شخصی از آنجا عبور کند. پس از مدت کوتاهی، سواری نزدیک شد. وقتی دهقان متوجه شد که مرد سوار، مالک زمین های بسیار و قصری در همان نزدیکی هاست، خجالت زده شد.
هنگامی که سوار متوجه مشکل مرد شد، از اسب خود پایین آمد و گفت:” دوست من، می بینم که کمی بدشانسی آورده ای، بنابراین برای کمک به تو درست به موقع رسیدم.”
این را گفت و یک طرف گونی گندم را گرفت. دهقان هم طرف دیگر آن را بلند کرد و با هم آن را روی پشت الاغ گذاشتند. دهقان که بسیار متعجب شده بود، زیر لب گفت:
”سرور من، چطور می توانم این کمک شما را جبران کنم؟”
نجیب زاده گفت:
”کار ساده ای است، هر گاه دیدی، انسانی نیاز به کمک دارد، همین کار را انجام بده”
۰ نظر 23 Tir 94 ، 05:00
سید امیر مسعود سرآبادانی
یک حکیم سالخورده ی چینی از دشتی پر از برف رد می شد که به زنی برخورد که گریه می کرد. حکیم پرسید:
- شما چرا گریه می کنید؟
- چون به زندگی ام فکر می کنم، به جوانی ام، به آن چهره ی زیبایی که در آینه می دیدم و مردی که دوستش داشتم. این از رحمت خدا به دور است که به من توانایی به خاطر آوردن گذشته را داده است. او می دانست که من بهار زندگی ام را به خاطر می آورم و گریه می کنم.
حکیم در آن دشت پر برف ایستاد و به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت. عاقبت، گریه ی زن بند آمد. او پرسید:
- شما در آن جا چه می بینید؟
حکیم پاسخ داد:
- دشتی پر از گل سرخ. خداوند وقتی به من توانایی به یاد آوردن را داد، نسبت به من لطف داشت. می دانست که من در زمستان همیشه می توانم بهار را به خاطر بیاورم و لبخند بزنم.
برگرفته از: کتاب مکتوب - پائولوکوئی
۱ نظر 23 Tir 94 ، 03:44
سید امیر مسعود سرآبادانی
. توی یک جمع نشسته بودم بی حوصله بودم. مجله ای برداشتم ورق زدم،مداد لای آن را برداشتم همینکه توی دلم خواندم سه عمودی
یکی گفت: بلند بگو
گفتم یک واژه ی سه حرفیه، از همه چیز برتر است
حاج آقا گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاج آقا پشت سر هم گفت: پول اگه نمی شه طلا، سکه
گفتم: حاج آقا اینها نمی شه
گفت: پس بنویس مال
گفتم: حاج آقا بازم نمی شه
گفت: جاه
خسته شدم با تلخی گفتم : نه نمی شه
دیدم ساکت شد
مادر بزرگ پیر گفت: عمر
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
محسن خندید و گفت: وام
یکی از آن میان بلند گفت: وقت
یکی گفت: آدم
دوباره یکی گفت: خدا
خنده تلخی کردم و مداد را گذاشتم سرجایش ولی دریافتم، هرکس جدول زندگی خود را دارد، تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی حتی یک واژه ی سه حرفی آن هم درست در نمی آید.
...
شاید کودک پابرهنه بگوید کفش
کشاورز بگوید برف
لال بگوید سخن
ناشنوا بگوید نوا
نابینا بگوید نور
ومن هنوز در اندیشه ام
واژه ی سه حرفی جدول زندگی من چیست...?!


صادق هدایت
۰ نظر 22 Tir 94 ، 09:38
سید امیر مسعود سرآبادانی
پادشاهی را مهمی پیش آمد.نذر کرد تا به زاهدان درهم ببخشد.چون مشکل از بین رفت وفای نذرش شرط لازم بوجود آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درهم داد تا صرف کند بر زاهدان گویند غلامی عاقل و هوشیار همه روز برفت و شبانگاه بازگشت و کیسه را بوسه داد و نزد ملک نهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهد است گفت ای خدای جهان آنکه زاهد است نمیستاند و آنکه میستاند زاهد نیست ملک بخندید و ندیمان را بگفت چندان که مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار که مرا در این شوخ دیده عداوت است و انکار و حق به جانب اوست



زاهد که درم گرفت و دینار

زاهد تر از او یکی بدست آر







گلستان سعدی
۰ نظر 20 Tir 94 ، 02:24
سید امیر مسعود سرآبادانی
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند .
اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می کند .
برگرفته از: کتاب قصه هایی برای پدران. فرزندان. نوه ها- پائولوکوئیلو
۱ نظر 19 Tir 94 ، 03:30
سید امیر مسعود سرآبادانی
اوزاکا، شیرینی سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی هایخوشمزه ای بود که می پخت. مشتری های بسیار ثروتمندی به این مغازهمی آمدند، چون قیمت شیرینی ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همانعقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش آمد مشتری ها به این طرف نمی آمد. مهمنبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس های مندرس وموهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش خوان آمد. قبل از آن کهمرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید وفروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش آمد گفت وبا صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب هایش را بگردد تا پولی برای یک تکهشیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست های مرد فقیر قرار داد وهنگامی که او فروشگاه را ترک می کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می کرد.
وقتیمشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی کهبرای مشتری های ثروتمند از جای خود بلند نمی شوید، چرا برای مردی فقیرشخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه ی پولی را که داشت برای یک تکهشیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد.افراد ثروتمند هم برای ما ارزش قائلند اما نه به اندازه ی افراد فقیر
۱ نظر 18 Tir 94 ، 04:46
سید امیر مسعود سرآبادانی
می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت که از کار خود دست بکشد، بنابراین اعلام کرد که می خواهد ابزارش را به قیمتی مناسب به فروش بگذارد. پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت که شامل خودپرستی، نفرت، ترس، خشم، حسادت، شهوت، قدرت طلبی و غیره می شد.
اما یکی از این ابزار، بسیار کهنه و کار کرده به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود که آن را به قیمت ارزان بفروشد. کسی از او پرسید : این وسیله گران قیمت چیست؟ شیطان گفت:این نومیدی و افسردگی ست.
پرسیدند : چرا این همه گران است؟
شیطان گفت : زیرا این وسیله برای من بیش از این ابزار دیگر مؤثر بوده است. هرگاه سایر وسایلم بی اثر می شوند، تنها با این وسیله می توانم قلب انسان ها را بگشایم و کارم را انجام دهم. اگر بتوانم کسی را وادارم که احساس ناامیدی، یأس، دلسردی، مطرود بودن و تنهایی کند، می توانم هرچه که می خواهم با او بکنم. من این وسیله را روی همه ی انسان ها امتحان کرده ام و به همین دلیل این همه کهنه است.
راست گفته اند که شیطان دارای دو ترفند اساسی ست که یکی از آنها دلسرد کردن ماست....
۱ نظر 17 Tir 94 ، 05:01
سید امیر مسعود سرآبادانی