مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

خوش آمدید...با من همسفر شوید...بخوانید و لذت ببرید و ...تغییر کنید!

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

♦️یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.


از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟


ماهی گیر: مدت خیلی کم.


تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟


ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.


تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟


ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی می کنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.


تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.


ماهی گیر: خوب بعدش چی؟


تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...


ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟


تاجر: پانزده تا بیست سال


ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟


تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.


ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟


تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.


⭐️نکته روانشناسی : گاهی اوقات موفقیت و شادکامی درون جیب ماست، بی دلیل برای یافتنش، این سو و آن سو تقلا می کنیم⭐️

۴ نظر 23 Bahman 94 ، 01:27
سید امیر مسعود سرآبادانی

♦مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیبا روی پیش یک کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد.کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به  یک آزاد می کنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، می تونی با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که تو عمرش دیده بود بیرون آمد. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه بهتری باشد، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتی خارج شود. دوباره در طویله باز شد. باور نکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سم به زمین می کوبید، خر خر می کرد و وقتی او را دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشد، باید از این بهتر باشد. به سمت حصارها دوید  و گذاشت گاو از مرتع عبور کند و از در پشتی خارج شود. برای بار سوم در طویله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش را دراز کرد… اما گاو دم نداشت! … زندگی پر از فرصت های دست یافتنی و بهره گیری از بعضی ساده ست، بعضی مشکل. اما زمانی که به آنها اجازه می دهیم رد شوند و بگذرند( معمولا به امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگر وجود نداشته باشند، به همین دلیل اولین شانس را دریاب.


❌فرصت ها را از دست ندهیم❌



۱ نظر 14 Bahman 94 ، 00:25
سید امیر مسعود سرآبادانی

♦مسافری شیک پوش داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت . وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری  به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری به مبلغ 5000 دلار داده . 

کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی دارد و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آن هم فقط برای دو هفته کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران قیمت را گرفت و ماشین را به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد .


خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار کارمزد وام را پرداخت کرد . کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت : " از این که بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم . " و گفت ما چک کردیم و معلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام بگیرید؟


مسافر یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت : " تو فقط به من بگو کجای نیویورک می توانم ماشین 250.000 دلاری را برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم!!!

۱ نظر 09 Bahman 94 ، 00:55
سید امیر مسعود سرآبادانی

پسری پدرش را برای غذای شب به رستوران برد.

پدر که خیلی پیر و ضعیف شده بود، غذایش را درست خورده نمی‌توانست و بروی لباسش می‌ریخت.

تمامی افراد موجود در رستوارنت با حقارت بسوی مرد پیر می‌نگریستند و پسرش هم خاموش بود.

پس از اینکه غذایشان تمام شد، پسر که هیچ خِجل هم نشده بود، به آرامی پدرش را به دست‌شویی برد، 

لباسش را تمیز کرد، موهایش را شانه زد و عینک‌هایش را نیز تنظیم کرد و بیرون آورد.

تمامی افراد موجود در رستوران متوجه آن دو بودند و هنوز هم با حقارت بسوی هر دو می‌نگریستند.

پسر پول غذا را پرداخت و با پدر راهی دروازه خروجی شد، درین وقت یک پیرمرد دیگری از جمع حاضرین صدا کرد؛

پسر!

آیا فکر نمیکنی چیزی را پشت سر گذاشته ای؟!

پسر پاسخ داد؛ نخیر جناب، چیزی باقی نگذاشته ام.

آن مرد پیر گفت: بله پسر، باقی گذاشته ای! 

درسی برای تمامی پسران و امیدی هم برای همه پدران!

یک نوع خاموشی مطلق بر تمامی رستوران حاکم شد! 🌸🍃



کانال تلگرام رادیو صبا

۲ نظر 06 Bahman 94 ، 23:21
سید امیر مسعود سرآبادانی

السلام ای دختر صبر و رضا 

السلام ای بانوی حجب و حیا

بر زمین و بر زمانی قایمه

هم شبیه زینبی هم فاطمه

تو که هستی چشمه سار عصمتی

در حقیقت اعتبار عفتی

تو که هستی از تبار حیدری

همچو زهرا از همه زنها سری

تو که هستی بانویی مظلومه ای

فاش میگویم که تو معصومه ای

بانویی و آسمان را کوکبی

در بلاغت مثل عمه زینبی

نام تو همنام با زهرا شده

خاک پایت قبله ی دلها شده

در زمین قم تو ماوا کرده ای

آن زمین را عرش اعلا کرده ای

شهر قم از فیض تو جنت شده

با حضورت چشمه ی رحمت شده

آمدی در قم ولی با افتخار

قم گرفت از مقدم تو اعتبار

امدی در قم تو با عز و مقام

در کمال اعتبار و احترام

آمدی و عده ای دنبال تو

عده ای هم گرم استقبال تو

تا نهادی پا تو در ان سرزمین

ریختند گل از یسار و از یمین

لیک روزی در میان شهر شام

داده اند دشنام بر دخت امام

هر دو مهان و حبیبان خدا

لیک اما این کجا و آن کجا

زینب آنجا روی خوش یکجا ندید

در همان وادی قد زینب خمید

مهدی محمدزاده

۲ نظر 01 Bahman 94 ، 02:35
سید امیر مسعود سرآبادانی

داستان معروفی از “تام واتسون” بنیانگذار شرکت بزرگ کامپیوتری I.B.M نقل می کنند که :

یکی از کارمندانش اشتباه بزرگی مرتکب می شود و مبلغ ده میلیون دلار به شرکت ضرر میزند ! این کارمند به دفتر واتسون احضار شده و پس از ورود میگوید : تصور می کنم باید از شرکت استعفا دهم.

واتسون در جواب پاسخ میدهد : شوخی می کنید ؟؟؟ ما همین الآن مبلغ ده میلیون دلار بابت آموزش شما پول دادیم !






نظر بدید

ممنون

۰ نظر 01 Bahman 94 ، 01:58
سید امیر مسعود سرآبادانی