مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

خوش آمدید...با من همسفر شوید...بخوانید و لذت ببرید و ...تغییر کنید!

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۲۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

روزی مرد کوری روی پله‌ های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:


من کور هستم لطفا کمک کنید.


روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.


عصر آن روز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟


روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:


امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!


وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید

بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ….
۰ نظر 30 Farvardin 94 ، 06:55
سید امیر مسعود سرآبادانی
شبی اوباما و همسرش تصمیم گرفتند که کاری غیرعادی انجام دهند و برای شام به رستورانی که زیاد هم گران قیمت نبود، بروند

وقتی آنها به رستوران رفتند صاحب رستوران از محافظان رئیس جمهور پرسید که آیا می تواند خصوصی با همسر رئیس جمهور صحبت کند و آنها هم اجازه دادند

و همسر اوباما به طور خصوصی با آن مرد صحبت کرد

بعد از آن اوباما از همسرش پرسید که چرا او این همه مشتاق خصوصی صحبت کردن با تو بود؟ همسرش گفت که صاحب رستوران گفته در ایام جوانیش دیوانه وار عاشق او بوده است… سپس اوباما گفت 

اگر تو با او ازدواج می کردی اکنون صاحب این رستوران زیبا بودی
.


همسر اوباما در پاسخ گفت

اگر من با او ازدواج می کردم او الان رئیس جمهور بود
.
۰ نظر 30 Farvardin 94 ، 06:45
سید امیر مسعود سرآبادانی
در یك موزه معروف كه با سنگ های مرمر كف پوش شده بود، مجسمه ی بسیار زیبایی مرمرینی به نمایش گذاشته بود 
كه مردم از راه های دور و نزدیك برای دیدنش به آنجا می رفتند
.
كسی نبود كه مجسمه زیبا را ببند و لب به تحسین باز 
نكند
.


شبی سنگ مرمرینی كه كف پوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن كرد

این منصفانه نیست، چرا همه پا روی من 
می گذارند تا تو را تحسین كنند؟ مگر یادت نیست، ما هر دو در یك معدن بودیم؟ این عادلانه نیست؟ من خیلی 
شاكیم



مجسمه لبخند زد و آرام گفت
: «
یادت هست، روزی كه مجسمه ساز خواست رویت كار كند، چقدر سر سختی و مقاومت 
كردی؟
»


سنگ پاسخ داد
: «
آره، آخر ابزارش به من آسیب می رساند، گمان كردم می خواهد آزارم دهد، من تحمل این همه درد و رنج 
را نداشتم



و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد
: «
ولی من فكر كردم كه به طور حتم می خواهد از من چیزی بی نظیر 
بسازد، بطور حتم قرار است به یك شاهكار تبدیل شوم
.
بطور حتم در پی این رنج ، گنجی نهفته هست
.
پس به او گفتم 
هرچه می خواهی ضربه بزن، بتراش و صیقل بده

لذا درد كارهایش و لطمه هایی را كه ابزارش به من می زدند را به جان خریدم و هرچه بیشتر می شدند، بیشتر تاب می 
آوردم تا زیباتر شوم

امروز نمی توانی دیگران را سرزنش كنی كه چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می كنند.
۰ نظر 30 Farvardin 94 ، 06:38
سید امیر مسعود سرآبادانی
ماهی تازه یکی از غذاهای اصلی مردم ژاپن است
.
ژاپن کشوری
 
جزیره ای ست که محصور در آب هایی است که منبع عظیم ماهی را در خود دارد
.
اما سال ها پیش بعلت صید بی رویه با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته، منابع آبزیان در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت کاهش یافت به صورتی که کشتی های صید ماهی مجبور شدند به آب های دورتر برای صید ماهی بروند
.


 
اما مشکل این بود که با طی مسافت زیاد، ماهی ها تازگی خود را از دست می دادند و ژاپنی ها که عادت به خوردن ماهی تازه داشتند رغبت چندانی به خوردن ماهی های جدید از خود نشان نمی دادند
.


صاحبان کشتی ها و صنایع ماهیگیری برای حل این مسئله در
 
کشتی ها، حوضچه هایی تعبیه کردند
.
در واقع پس از صید ماهیها، آنها را در حوضچه ها می ریختند تا ماهی ها زنده به ساحل برسند و بلافاصله مصرف شوند
.
علی رغم این ترفند
 
هنوز مردم عقیده داشتند که این ماهی ها نیز مزه و طعم ماهی تازه را ندارند و از 
آنها استقبال نکردند
.


صاحبان کشتی ها که خود را با یک بحران بزرگ و جدی روبرو میدیدند به فکر یک راه حل نهایی افتادند
.
تحقیقات نشان می داد درست است که ماهی ها زنده به ساحل می رسند اما چون همانند محیط طبیعی خود از حرکت و فعالیت برخوردار نبودند، هنگام مصرف نیز طعم ماهی تازه را نمی دادند
.
راه حل نهایی استفاده از کوسه 
ماهی های کوچکی بود که آنها را در حوضچه های ماهی ها انداختند
.
هر چند تعدادی از  
ماهی ها توسط این کوسه ماهی ها شکار می شدند اما درصد عمده ای زنده می ماندند
.


در واقع از آنجا که ماهی ها مرتب توسط کوسه ها مورد تعقیب قرار می گرفتند، یک لحظه 
آرام و قرار نداشتند و همان تحرکی را از خود نشان می دادند که در محیط طبیعی زندگی 
خود داشتند
.
ناگفته پیداست که ژاپنی ها از این ماهی ها استقبال کردند و آنها را به عنوان ماهی های تازه می خریدند
.
۰ نظر 30 Farvardin 94 ، 06:35
سید امیر مسعود سرآبادانی
این ماجرا در خط هوایی 
TAM 
اتفاق افتاد



یک زن حدودا پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است

با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد
.  
مهماندار از او پرسید
: «
مشکل چیه خانوم؟
»


زن سفید پوست گفت
: «
نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید



مهماندار گفت
: «
خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه
»


مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت
: «
خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم
»


و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد
: «
ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با این حال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست
».


و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت
: «
قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید
...»


تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند
.
۰ نظر 29 Farvardin 94 ، 06:56
سید امیر مسعود سرآبادانی
مــــــــــــــرد زود به رختخواب می رود، اما خوابش نمی برد
.
غلت می زند
.
ملحفه ها را می اندازد
.
کمی مطالعه می کند
.
چراغ را خاموش می کند اما باز نمی تواند بخوابد
.
ساعت سه صبح بلند می شود
.
در خانه دوست و همسایه اش را می زند، پیش او درددل می کند و به او می گوید که خوابش نمی برد
.
از او راهنمایی می خواهد
.
دوستش پیشنهاد می کند که قدمی بزند
.
شاید خسته شود
.
بعد باید فنجانی جوشانده برگ زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش کند
.
همه این کارها را می کند اما باز خوابش نمی برد
.
بلند می شود این بار به سراغ پزشک می رود
.
پزشک هم طبق معمول حرف هایی می زند و مرد باز هم نمی تواند بخوابد
.
ساعت شش صبح تپانچه ای را پر می کند و مغزش را متلاشی می کند
.
مــــــــــــــرد مــــــــــــــرده است اما هنوز خوابــــــــــــــش نمی برد
.
بی خوابی خیلی بدپیله است
...!


بی خوابی
،
 
ویرخیلیو پینی یرا


برگرفته از کتاب گلوله
(
مجموعه داستان های مينی مال
)
،
 
ترجمه
:
اسداللّه امرایی‏
، 
نشر مشکی
۰ نظر 29 Farvardin 94 ، 06:49
سید امیر مسعود سرآبادانی
در ضیافت ناهاری، لیوان شخصی شکست. شخص دیگری به او گفت :

این نشانه‌ی خوش‌شانسی است.

 

همه‌ی کسانی که سر میز بودند، با این ایده آشنا بودند. اما یک خاخام کلیمی که در آنجا حضور داشت، پرسید:

چرا این نشانه‌ی خوش‌شانسی است؟

 

همسر مسافر گفت:

نمی‌دانم. شاید از قدیم این را می‌گفتند تا مهمان شرمنده نشود.

 



خاخام گفت:

نه. توضیحش غیر از این است. در بعضی از سنن کلیمیان آمده است که هرکس سهمیه‌ی معینی از شانس دارد که در طول دوره‌ی زندگی‌اش از آن استفاده می‌کند. انسان اگر از این سهمیه فقط درمورد چیزهایی که واقعاً لازم‌شان دارد استفاده کند، شانس به او روی آورده است. وگرنه ممکن است شانس خودش را از دست بدهد. وقتی کسی لیوانی می‌شکند، ما کلیمیان به او می‌گوییم: «به امید موفقیت!» اما مفهومش این است که خوب شد حتی ذره‌ای از شانس خودت را برای جلوگیری از شکستن لیوان صرف نکردی، حالا می‌توانی از آن در امور مهم‌تری استفاده کنی!

 

پائولو کوئلیو
۰ نظر 29 Farvardin 94 ، 06:46
سید امیر مسعود سرآبادانی
وزیر تلگراف وقت مرحوم علیقلی خان مخبرالدوله چون از تشویق و تبلیغ پیرامون مخابرات تلگرافی سودی نجست تدبیری به خاطرش رسید و با اجازه شاه یکی دو روز را به مردم اجازه داد که مجانی با دوستان یا طرف خود که در شهرهای اصفهان و شیراز و تبریز و نقاط دیگر بودند صحبت کنند
چیزی بپرسند و جواب بخواهند تا مردم یقین کنند که تلگراف شعبده بازی نیست
.


با آغاز این طرح سیل
مردم به سوی مراکز مخابراتی آن زمان روانه شد
.
هرکس هر چه در دل داشت از سلام و تعارف و احوالپرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه کاغذ آورده به طرف مخاطب مخابره می‌نمود
.
زیرا حرف مفت بود و فطرت آدمی به سوی هر چه که مفت باشد گرایش پیدا می کند
(
در قبال انجام مخابرات تلگرافی پولی پرداخت نمی‌کردند
)


چون چندی بدین منوال گذشت و مقصود دولت در جلب تلگرافی حاصل گردید مخبرالدوله در پاسخ متصدیان تلگرافخانه ها که از مراجعات متقاضیان و طومارهای سلام و تعارف و احوالپرسی آنان برای مخابره
(
البته حرف مفت و مجانی
)
به ستوه آمده بودند دستور دادند این جمله را بر روی صفحه کاغذی بنویسند و بر بالای در ورودی تلگرافخانه نصب نمایند
:


«
از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی شود
»


و برای هر کلمه یک عباسی
(
یک پنجم ریال
)
حق المخابره باید پرداخت کنند
.


ناگفته
پیداست برای آن هایی که به حرف مفت عادت کرده بودند به هیچ وجه قابل قبول نبود که متصدیان مربوط به آنها بگویند
«
حرف مفت نزن و حرف مفت نگو
»
زیرا حرف قیمت دارد و بی تامل نباید به گفتار دم زد و به همین جهت از آن روز به بعد کلمه حرف مفت در اذهان مردم جزء کلمات ناخوشایند تلقی گردید و افرادی را که بدون تامل و اندیشه و غالباً به منظور تحقیر و توهین مطلبی اظهار کنند با عبارت

«
حرف مفت نزن
»
متقابلاً پاسخ می گویند
.
۰ نظر 29 Farvardin 94 ، 06:43
سید امیر مسعود سرآبادانی
جانی کوچولو همراه پدر و مادر و خواهرش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مزرعه رفت
.
مادربزرگ یک تیر و کمان به جانی داد که با آن بازی کند
.
موقع بازی، جانی اشتباهاً تیری به اردک دست آموز مادربزرگش زد که به سرش خورد و او را کشت
.
جانی ترسید و لاشه حیوان را پشت هیزم ها پنهان کرد
.
وقتی سرش را بلند کرد فهمید که خواهرش همه چیز را دیده است
.
اما به روی خودش نیاورد
.


مادربزرگ به سالی گفت
: «
درشستن ظرف ها کمک می کنی؟
»
ولی سالی گفت
: «
مامان بزرگ جانی به من گفته که می خواهد در کارهای آشپزخانه به شما کمک کند
»
و زیر لبی به جانی گفت
: «
اردک یادت هست؟
»
جانی ظرف ها را شست
.


بعدازظهر آن روز پدربزرگ گفت که می خواهد بچه ها را به ماهی گیری ببرد، ولی مادربزرگ گفت
: «
متأسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم
».


سالی لبخندی زد و گفت
: «
نگران نباشید، چون جانی به من گفته است که می خواهد کمک کند

و زیر لب به جانی گفت
: «
اردک یادت هست؟
»


آن روز سالی به ماهی گیری رفت و جانی در تهیه شام کمک کرد
.

چند روز به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود که علاوه بر کارهای خودش، کارهای سالی را هم انجام بدهد
.


تا این که نتوانست تحمل کند و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز را اعتراف کرد
.


مادربزرگ لبخندی زد و او را در آغوش گرفت و گفت
: «
عزیز دلم می دانم چه شد، من آن وقت پشت پنجره بودم و همه چیز را دیدم
.

چون خیلی دوستت دارم، همان موقع بخشیدمت
.
فقط می خواستم ببینم تا کی می خواهی به سالی اجازه بدهی به خاطر یک اشتباه، تو را به خدمت خودش بگیرد





نکته
:
گذشته شما هرچه که باشد، هر کاری که کرده باشید، هر کاری که شیطان دائم آن را به رخ تان بکشد
(
دروغ، تقلب، ترس، عادت های بد، نفرت، عصبانیت، تلخی،


...)
هرچه که باشد، باید بدانید که خدا پشت پنجره ایستاده و همه چیز را دیده
.
همه زندگی تان، همه کارهای تان را دیده


.
او می خواهد شما بدانید که دوستت تان دارد و شما را بخشیده است
.
فقط می خواهد بداند تا چه زمانی به شیطان خدمت میکنید.....
۰ نظر 29 Farvardin 94 ، 06:35
سید امیر مسعود سرآبادانی
عالی ترین حالت آرایش یک لشکر رسیدن به بی آرایشی در ظاهر است.
هنگامی که پراکنده و نامنسجم به نظر می رسید جاسوسان هر چند هوشمند باشند توان کشف تدابیر شما را ندارند.
این روش در زمانهایی که توان رویارویی مستقیم با حریف قدرتمند تر از خودمان را نداریم کاربرد دارد.
۰ نظر 28 Farvardin 94 ، 20:18
سید امیر مسعود سرآبادانی