مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

خوش آمدید...با من همسفر شوید...بخوانید و لذت ببرید و ...تغییر کنید!

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۳۰۸ مطلب توسط «سید امیر مسعود سرآبادانی» ثبت شده است

گویند: در بنی اسرائیل عابدی بود، شنید در آن نزدیکی درختی است که مردم آن را می پرستند! عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصب در دین تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را ببرد!


ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و پرسید کجا می روی؟


گفت: برای بریدن فلان درخت،


ابلیس گفت: برو به کار عبادتت مشغول باش، تو را چه کار به این کار؟


عابد سخت بر او آویخت و او را بر زمین زد و بر سینه او بنشست.


ابلیس گفت: دست از من بدار تا تو را سخنی نیکو گویم.


دست از وی بداشت. ابلیس گفت:


این کار، کار پیغمبران است نه تو! عابد گفت:


من از این کار بازنگردم و دوباره با ابلیس دست به یقه شد و او را به زمین زد.


بار سوم ابلیس گفت: تو مردی درویش هستی این کار را به دیگران واگذار، من روزی دو دینار زیر بالین تو گذارم که هم هزینه خود کنی و هم به دیگر عابدان دهی، عابد پیش خود گفت: یک دینار آن را صدقه دهم و دینار دیگر خود به کار برم و این کار بهتر از درخت برکندن است که مرا بدان نفرموده اند و من پیغمبر نیستم!


دیگر روز دو دینار زیر بالین خود دید و برگرفت. تا روز سوم که هیچ دیناری بر بالین خود ندید. تبر برداشت و عازم بریدن درخت شد. ابلیس در راه رسید و به او گفت:


ای مرد این کار، کار تو نیست و باهم در آویختند. ابلیس او را بر زمین زد و بر سینه او نشست. عابد پرسید:


چه شد که آن دوبار من تو را بر زمین زدم و این بار درماندم؟ گفت:


آن دوبار بهر خدا درآویختی و این بار بهر دینار! اول برای خدا به اخلاص آمدی و از جهت دین خدا خشم گرفتی، خداوند تو را نیرومند ساخت، اکنون بهر طمع خویش آمدی و از بهر دنیا خشم گرفتی و پیرو هوای نفس خود شدی، لاجرم ناتوان شدی.

۱ نظر 06 Mordad 95 ، 02:09
سید امیر مسعود سرآبادانی

نوکنیدجامه را،پاک کنیدخانه را،

گل بزنید قبله را،عید خدا میرسد/

هوش کنیدمست را،آب زنیددست را،

سجده کنیدهست را،عید خدا میرسد/

سیرکنیدگشنه را،آب دهیدتشنه را،

دورکنیدغصه را،عید خدا میرسد/

عفوکنیدبنده را،أرج نهیدزنده را،

یادکنیدرفته را،عید خدا میرسد.

 عید فطر بر شما مبارک


۱ نظر 15 Tir 95 ، 23:40
سید امیر مسعود سرآبادانی

روزی جوانی پیش پدرش آمد و گفت:دختری رادیده ام ومیخواهم با او ازدواج کنم. من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام .


پدرباخوشحالی گفت :بگواین دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم و به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند.. اما پدربه محض دیدن دختر دلباخته اوشد و به پسرش گفت:

ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست و تو نمیتوانی او راخوشبخت کنی او را باید مردی مثل من که تجربه زیادی در زندگی دارد سرپرستی کند تا بتواند به اوتکیه کند..


پسر حیرت زده جواب داد: امکان ندارد پدر کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما.....

پدروپسرباهم درگیرشدند وکارشان به محکمه کشید


ماجرا را برای قاضی شهر تعریف کردند. قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خود او بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند؟ 

قاضی شهر با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی اوشد و گفت :این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته ی شخص صاحب منصبی چون من است و این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند.. 


وزیر با دیدن دختر گفت :او باید با وزیری مثل من ازدواج کند .....و.....قضیه ادامه پیداکرد تا رسید به شخص امیر. امیرنیز مانند بقیه گفت: این دختر فقط بامن ازدواج میکند...


بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت: راه حل مسئله نزد من است. من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید اولین کسی که بتواند مرا بگیرد با او ازدواج خواهم کرد.


.....وبلافاصله شروع به دویدن کردوپنج نفری :پدر؛ پسر؛ قاضی شهر ؛ وزیر و امیر بدنبال او.........


ناگهان ...هرپنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقو ط کردند

دخترازبالای گودال به آنهانگاهی کرد و گفت: آیا میدانید من کیستم؟!!

من دنیا هستم !!

من کسی هستم که مردم بدنبالم میدوند و برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از دینشان غافل میشوند تازمانیکه درقبر گذاشته میشوند درحالی که هرگز به من نمیرسند..



داستان از کانال تلگرام گیلاس میلاس

۰ نظر 03 Khordad 95 ، 00:57
سید امیر مسعود سرآبادانی

آقــــا ســـــــــلام... ! بازمنــم ،خاک پایــــتان .

دیـــوانه ای که لک زده قلبــــش برایــــــتان !


در این کلاس ســــرد حضور تو واجب است

این بار چندم است که استاد غایب است ؟


نرگس شکفتــــه است تو را داد می زنـــد

آقا بیا که فاصـــــله فــــــریاد می زنــــــــد


این روزها نمی شــــــــــــود اندوهگین نبود

دلــــــواپس نهایــــــــت تلخ زمیــــــــن نبود


تب کرده مادرم ز غمت مدتـــــی مدیـــــــد

هذیان مادرم شده « آقا خوش آمدیــــد »


امشب دلم عجیب تو را درد می کشـــــــد

دستم مدام واژه ی « بر گرد » می کشـد


امضاء : دو چشم خیس و دلی در هوایتـــان ،

دیوانه ای که لک زده قلبش برایتــــــــــان . . . 


" اللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الفَرَج "



۰ نظر 02 Khordad 95 ، 00:39
سید امیر مسعود سرآبادانی

ای آنکه در  نگاهت  حجمی  ز  نور  داری

کی  از  مسیر  کوچه  قصد  عبور  داری؟


چشم  انتظار  ماندم،  تا  بر  شبم  بتابی

ای   آنکه   در  حجابت  دریای   نور  داری


من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟

برعکس  چشمهایم  چشمی  صبور  داری


از  پرده ها  برون  شد،  سوز   نهانی   ما

کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟


در  خواب دیده بودم، یک  شب فروغ رویت

کی در سرای چشمم، قصد  ظهور  داری؟ 


استاد (علی محمد علی دخیل)



۰ نظر 02 Khordad 95 ، 00:33
سید امیر مسعود سرآبادانی
غار امجک در ارتفاعات کوه امجک و در فاصله 63 کیلومتری شمال غربی تفرش در استان مرکزی قرار دارد
 
۰ نظر 18 Ordibehesht 95 ، 06:31
سید امیر مسعود سرآبادانی

در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.

روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی مبکرد.

او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند را از خود نمیرانی؟؟

با خنده گفت:

((مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟)). 

جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد....دوباره از او پرسیدم:قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.!

لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد

و گفت : قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.

و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.

پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟ مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟

جواب داد: مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟

 و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند که او را دیوانه می پندارند؟؟...

۳ نظر 18 Ordibehesht 95 ، 03:23
سید امیر مسعود سرآبادانی

🔸 نیکی و بدی 🔸


"لئوناردو داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست "خیر و نیکی" را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا"(که از یاران عیسی (ع) بود و هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند.
روزی در مراسم همسرائی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هائی برداشت.

سه سال گذشت. تابلوی "شام آخر" تقریبا تمام شده بود ، اما داوینچی برای "یهودا" هنوز مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال ، مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند ، داوینچی پس از مدتها جست وجو ، جوان شکسته ، ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت ! ازدستیارانش خواست تا اورا به کلیسا آورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.

گدا را که نمی دانست چه خبر است به کلیسا آوردند. دستیارانش او را سرپا نگه داشتند و درهمان وضعیت داوینچی از خطوط بی تقوائی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد.

وقتی کار تمام شد ، گدا که دیگر مستی ازسرش پریده بود ؛ چشمهایش را باز کرد و نقاشی را پیش رویش دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت :
"من تابلو را قبلا دیده ام !!!"

 داوینچی شگفت زده پرسید :
 کجا ؟!

 جوان ژنده پوش گفت :
 "سه سال پیش ، قبل ازاینکه همه چیزم را از دست بدهم ، موقعی که در یک گروه همسرائی آواز میخواندم ، زندگی پراز رویائی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد که مدل نقاشی چهره "عیسی" شوم !"
۰ نظر 07 Ordibehesht 95 ، 12:16
سید امیر مسعود سرآبادانی

یه معلم خیلی خوب داشتیم که از خوش اخلاق 

ترین های عالم بود.


اواخر دوره ی خدمتش بود و حسابی آروم و متین و دوست داشتنی، جوری که ما با همه ی بچگیمون هرگز نمیخواستیم ناراحتیشو ببینیم و همه ساکت مى نشستیم و با ولع به حرفاش گوش میکردیم.


همیشه میگفت : هر سوالی دارید بپرسید. بلد نباشم هم میرم مطالعه میکنم میام بهتون میگم.


رسیدیم به قضیه ی درمانگاهی که در زمان 

زکریاى رازى میخواستند بسازند. زکریای رازی گفته بوده که چهار تا تیکه گوشت بیارید و ببرید در چهار نقطه شهر بگذارید، هر جا که دیرتر فاسد شد همونجا درمونگاه رو درست کنید.


بعد سوالای ما از آقا معلم شروع شد: 


س- سگا گوشتا رو نخوردن؟

ج - نه حتما کسی مواظب بوده. نمیدونم


س- دزدا گوشتا رو نبردن؟

ج - نمیدونم شاید کسی مواظب بوده.


س- گوشتا رو که برا فاسد شدن گذاشتن، اسراف نبود؟

ج - برای ساختن درمانگاه، چهار تیکه گوشت ایرادی نداره که فاسد بشه.


س- اگه دو تا از گوشتا سالم مونده باشن، کجا درمونگاه رو میسازن؟

ج - سوال خوبی بود حتما صبر میکنن ببینند کدوم تیکه گوشت زودتر فاسد میشه.


س- اون گوشته که سالم موند رو آخرش میخورند؟

ج - نمیدونم پسرجان حتما میخوردن دیگه.

 

س- گوشتا ...


اینجا بود که دیگه معلم از جاش پاشد... یه کم عصبانی و ناراحت راه رفت تو کلاس و چند بار رفت بیرون و اومد تو


یه کم که اروم شد نشست و گفت : من امسال دوره ی خدمتم تموم میشه

به اخر عمرم هم زیاد نمونده

ولی دلم میسوزه واسه مملکتم

که ذهن بچه های کوچیکش، گرسنه است.


همش نگران گوشته هستند ولی یکی نپرسید درمانگاه چى شد؟ ساخته شد؟ نشد؟ اصلا چطور درمانگاه میسازن؟ 


معلومه تو ذهنایی که فقر و گرسنگی پر شده، جایی واسه ساختن و رشد و آینده ی وطن نمیمونه.


زودتر از اینکه زنگ بخوره سرش رو گذاشت روی دستاش و گفت آروم برید تو حیاط.


ولى ما نرفتیم. البته خیلی نمی فهمیدیم چی گفت و چی شد. فقط اونقدر نشستیم ساکت و معلم رو نگاه کردیم، تا زنگ خورد..


به امید روزی که ذهنهای کوچک خالی ازغصه باشند وتلاشهای بزرگ برای هرچه بهتر شدن و پیشرفت کشور عزیزمان انجام پذیرد،

۲ نظر 24 Farvardin 95 ، 22:12
سید امیر مسعود سرآبادانی

بی غڸ و غش


بی توقع و عاشقانہ


با جاڹ و دلت تیمارم ڪردی

تا بزرگ شوم 


تا بایستم و

بدوم و

انساڹ شوم 


تو جوانی ات را خرج ڪردی

تا جواڹ شوم 


مادر :


دست بوس همیشگی ات هستم

و

دوستت دارم ...

۲ نظر 11 Farvardin 95 ، 12:04
سید امیر مسعود سرآبادانی