مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

خوش آمدید...با من همسفر شوید...بخوانید و لذت ببرید و ...تغییر کنید!

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

یک مبارز هرگز به موجودات بی گناه شر نمی رساند اما هنگام حفاظت از ارزشهایش از هیچ کوششی دریغ نمی کند. شر نرساندن مربوط است به موقعیتهای روزمره زندگی نه مواجه با وقایع بحرانی مرگ یا زندگی. برای صلح و خشم زمانی خاص وجود دارد. خوشبختانه مبارز واقعی این تفاوت را می داند.
۳ نظر 31 Mordad 94 ، 12:00
سید امیر مسعود سرآبادانی
ذهن انسان مبارز درگیر مسئله "من که هستم و در آینده چگونه فردی خواهم بود" می باشد. او برای رسیدن به هدفش هر کاری که لازم است را انجام می دهد. سوابق، خانواده و جایی که در آن رشد کرده، چیزی جز گذشته ای تمام شده نیست. اینها نمی توانند زندگی وی را کنترل کنند. او خود افسار زندگیش را به دست می گیرد. از همین الان شروع کن. تصمیم بگیر تا یک مبارز باشی
۰ نظر 31 Mordad 94 ، 05:59
سید امیر مسعود سرآبادانی
جوانکی که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و....پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود .
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : " آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.
۰ نظر 28 Mordad 94 ، 06:32
سید امیر مسعود سرآبادانی
یک مبارز واقعی به مسایل از دید دیگری نگاه می کند. او می داند که متاسفانه گاهی اوقات خشم الزامی است و نه تنها برای آن توجیه دارد بلکه آن را بعنوان بخشی از وظیفه خویش می پندارد. آیا این دیدگاه، انسان مبارز را به فردی خشن تبدیل می کند؟ در حقیقت خیر. مهم نیست انسانهای گمراهی که واقعیت ها را درست تشخیص نمی دهند چه فکری می کنند. (ادامه دارد)
۱ نظر 27 Mordad 94 ، 13:28
سید امیر مسعود سرآبادانی
لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است.
متن زیر، نوشته اوست :
در میزگردى که درباره »دین و آزادى« برپا شده بود و دالایى لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: »بودایى« یا »ادیان شرقى که خیلى قدیمى تر از مسیحیت هستند.«
دالایى لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ، و آنگاه گفت:
بهترین دین، آن است که شما را به خداوند نزدیک تر سازد. دینى که از شما آدم بهترى بسازد.«
من که از چنین پاسخ خردمندانه اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى سازد چیست؟
او پاسخ داد:
هر چیز که شما را دل رحم تر، فهمیده تر، مستقل تر، بى طرف تر، بامحبت تر، انسان دوست تر، با مسئولیت تر و اخلاقى تر سازد .
دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است«
من لحظه اى ساکت ماندم و به حرف هاى خردمندانة او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف هاى او قرار دارد چنین است :
دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکس العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است .
اگر خوبى کنى، خوبى مى بینى
و اگر بدى کنى، بدى.
همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان ها را آرزو کنى .
شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است .
۰ نظر 26 Mordad 94 ، 07:03
سید امیر مسعود سرآبادانی
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید.باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.در حال مستاصل شد.از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم.
قدری پایین تر آمد.وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آن ها را خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم.غلط زیادی که جریمه ندارد.
۳ نظر 25 Mordad 94 ، 06:47
سید امیر مسعود سرآبادانی
من همسن و سال پسر تو هستم ،
تو همسن و سال پدر من هستی.
پسر تو درس می خواند و کار نمی کند ،
من کار می کنم و درس نمی خوانم.
پدر من نه کار دارد ، نه خانه،
تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛
من در کارخانه ی تو کار می کنم.
و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:
سود آن برای تو ، دود آن برای من.
من کار می کنم ، تو احتکار می کنی.
من بار می کنم ،تو انبار می کنی.
من رنج می برم،تو گنج می بری.
من در کارخانه ی تو کار می کنم.
و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:
وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،
وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،
وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.
من در کارخانه ی تو کار می کنم.
و در اینجا همه کارها به نوبت است:
یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،
روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم.
من در کارخانه ی تو کار می کنم.
کارخانه ی تو بزرگ است.
اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست.
کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.
و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است،
در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.
در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند.
در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.

قیصر امین پور
۰ نظر 25 Mordad 94 ، 06:35
سید امیر مسعود سرآبادانی
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر )دانشجوی رشته مهندسی صنایع(: نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، *دختر استیو جابز* است
پسر: آهان اگر اینطوریه، قبول است
پدر به نزد * استیو جابز* می رود
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
استیو جابز: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان، قائم مقام »مدیرعامل بانک جهانی« است
استیو جابز: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
پدر: اما این مرد جوان داماد *استیو جابز* است
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
۰ نظر 24 Mordad 94 ، 06:22
سید امیر مسعود سرآبادانی
بارالها…
از کوی تو بیرون نشود
پای خیالم
نکند فرق به حالم ....
چه برانی،
چه بخوانی…
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانی…
نه من آنم که برنجم
نه تو آنی که برانی..
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی
۱ نظر 24 Mordad 94 ، 02:01
سید امیر مسعود سرآبادانی
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای »کی« پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربان تر می شدند؟
آقای کی گفت: البته !اگر کوسه ها آدم بودند ،
توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند .
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند .
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد.
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند.
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد ،
گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند .
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است .
برای ماهی ها مدرسه می ساختند.
و به آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند .
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود .
به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است .
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند .
به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند .
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند .
آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست می آید .
اگر کوسه ها آدم بودند
در قلمرویشان البته هنر هم وجود داشت .
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند .
ته دریا نمایشنامه ای روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان ،
شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند ،
همراه نمایش آهنگهای محسور کننده ییهم می نواختند که بی اختیار ،
ماهی های کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند ،
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت ،
که به ماهی ها می آموخت ،
زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز می شود .
۰ نظر 22 Mordad 94 ، 07:25
سید امیر مسعود سرآبادانی