Papyrus

بسم الله الرحمن الرحیم

Papyrus

بسم الله الرحمن الرحیم

Papyrus
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۷۵ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

گربه ای از خانه شیخی مرغی به دندان گرفت ، در حال فرار شنید که زن شیخ فغان سر داد و گفت: حاج آقا گربه مرغ را برد، شیخ با خونسردی گفت : ملالی نیست قران را بیاور .گربه باشنیدن این سخن بلافاصله مرغ را رها کرد و گریخت ، از او پرسیدند : تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کردی ، گفت : شما این ها را نمیشناسید اکنون یک آیه از قرآن پیدا میکند و فردا بالای منبر گوشت گربه را حلال اعلام میکند !

"عبید زاکانی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 20 Aban 94 ، 23:49
سین الف میم

قدامه بن مظعون ، شراب نوشید، عمر تصمیم گرفت بر او حد جارى کند، قدامه به عمر گفت : حد بر من روا نیست . زیرا خداوند در قرآن مجید مى فرماید: لیس على الذین آمنوا و عملوا الصالحات جناح فیما طعموا بر آنان که ایمان آورده اند و کردار شایسته انجام داده اند، گناهى نیست در آنچه خورده اند، هرگاه بپرهیزند و ایمان بیاورند و کارهاى شایسته بکنند.

پس عمر از او صرفنظر کرد. امیرالمومنین علیه السلام این را شنید نزد عمر رفت و به وى فرمود: چرا به قدامه حد نزدى ؟
عمر: قدامه این آیه را برایم خواند و خود را از مصادیق آن دانست .
على علیه السلام : قدامه از مصادیق این آیه نیست ؛ زیرا کسانى که ایمان آورده و کردار نیک انجام مى دهند هرگز حرامى را حلال نمى شمرند، اینک قدامه را برگردان و او را از آن گفتارش توبه بده و بر او حد جارى کن . و اگر توبه نکرد او را به قتل برسان ؛ زیرا از اسلام خارج شده است .
عمر به خود آمد و قدامه را طلبید، و چون قدامه از جریان باخبر شد نزد عمر اظهار ندامت و توبه کرد و عمر از حکم قتلش درگذشت و آنگاه که خواست به او تازیانه بزند مقدارش را نمى دانست ، باز از آن حضرت راهنمایى خواست .
على علیه السلام به او فرمود: حدش هشتاد تازیانه است ؛ زیرا کسى که شراب نوشد مست مى شود، و در آن هنگام هذیان مى گوید و به مردم تهمت مى زند و حد تهمت ، هشتاد تازیانه است . پس عمر طبق دستور آن حضرت عمل کرد .
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 18 Aban 94 ، 21:23
سین الف میم

چرا ما امام زمان را نمیبینیم؟
(در کلام علامه طباطبایی)

روزی یکی از شاگردان علامه طباطبایی (ره) خدمت ایشان آمد و عرض کرد : جناب استاد لطفا خیلی مختصر بفرمایید چرا ما امام زمان را نمی بینیم؟فرمودند : لطفا برگردید و پشت به من بنشینید . شاگرد این کار را انجام داد . علامه فرمودند آیا الان می توانید مرا ببینید؟ شاگرد عرض کرد خیر ، نمی توانم ببینم ، علامه فرمودند چرا نمی توانی من را ببینی؟ شاگرد عرض کرد چون پشت من به شماست ، علامه فرمود حالا متوجه شدید چرا نمی توانید امام زمان را بینید ، چون شما پشتتان به امام زمان است با تمام گناهان انتظار دیدار او را داریم
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 17 Aban 94 ، 16:53
سین الف میم

.

او که جوانى نورس بود سراسیمه و شوریده حال در کوچه هاى مدینه گردش مى کرد، و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا مى نالید: اى عادل ترین عادلان !میان من و مادرم حکم کن .
عمر به وى رسید و گفت : اى جوان ! چرا به مادرت نفرین مى کنى ؟!
جوان : مادرم مرا نه ماه در شکم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص ‍ دادم مرا از خود دور نمود و گفت : تو پسر من نیستى !
عمر رو به زن کرد و گفت : این پسر چه مى گوید؟
زن : اى خلیفه ! سوگند به خدایى که در پشت پرده نور نهان است و هیچ دیده اى او را نمى بیند، و سوگند به محمد صلى الله علیه و آله و خاندانش ! من هرگز او را نشناخته و نمى دانم از کدام قبیله و طایفه است ، قسم به خدا! او مى خواهد با این ادعایش مرا در میان عشیره و بستگانم خوار سازد. و من دوشیزه اى هستم از قریش و تاکنون شوهر ننموده ام .
عمر: بر این مطلب که مى گویى شاهد دارى ؟
زن : آرى ، و چهل نفر از برادران عشیره اى خود را جهت شهادت حاضر ساخت .
گواهان نزد عمر شهادت دادند که این پسر دروغ گفته ، مى خواهد با این تهمتش زن را در بین طایفه و قبیله اش خوار و ننگین سازد.
عمر به ماموران گفت : جوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شهود تحقیق زیادترى بشود و چنانچه گواهیشان به صحت پیوست بر جوان حد افتراء ) جارى کنم .
ماموران جوان را به طرف زندان مى بردند که اتفاقا حضرت امیرالمومنین علیه السلام در بین راه با ایشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فریاد برآورد: اى پسر عم رسول خدا! از من ستمدیده دادخواهى کن . و ماجراى خود را براى آن حضرت شرح داد.
امیرالمومنین علیه السلام به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانید. جوان را برگرداندند، عمر از دیدن آنان برآشفت و گفت : من که دستور داده بودم جوان را زندانى کنید چرا او را بازگرداندید؟!
ماموران گفتند: اى خلیفه ! على بن ابیطالب به ما چنین فرمانى را داد، و ما از خودت شنیده ایم که گفته اى : هرگز از دستورات على علیه السلام سرپیچى مکنید.
در این هنگام على علیه السلام وارد گردید و فرمود: مادر جوان را حاضر کنید، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو کرده و فرمود: چه مى گویى ؟
جوان داستان خود را به طرز سابق بیان داشت .
على علیه السلام به عمر رو کرد و فرمود: آیا اذن مى دهى بین ایشان داورى کنم ؟
عمر: سبحان الله ! چگونه اذن ندهم با این که از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که فرمود: على بن ابیطالب از همه شما داناترست .
امیرالمومنین علیه السلام به زن فرمود: آیا براى اثبات ادعاى خود گواه دارى ؟
زن : آرى ، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهى دادند.
على علیه السلام : اکنون چنان بین آنان داورى کنم که آفریدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتى که حبیبم رسول خدا صلى الله علیه و آله به من آموخته است ، سپس به زن فرمود:
آیا ولى و سرپرستى دارى ؟
زن : آرى ، این شهود همه برادران و اولیاى من هستند.
امیرالمومنین علیه السلام به آنان رو کرد و فرمود: حکم من درباره شما و خواهرتان پذیرفته است ؟
همگى گفتند: آرى .
و آنگاه فرمود: گواه مى گیرم خدا را و تمام مسلمانانى را که در این مجلس حضور دارند که عقد بستم این زن را براى این جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم ، اى قنبر! برخیز درهمها را بیاور. قنبر درهمها را آورد، على علیه السلام آنها را در دست جوان ریخت و به وى فرمود: این درهمها را در دامن زنت بینداز و نزد من میا مگر این که در تو اثر زفاف باشد( یعنى غسل کرده باشى ).
جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ریخت و گریبانش را گرفت و گفت : برخیز!
در این موقع زن فریاد برآورد: آتش ! آتش ! اى پسر عم رسول خدا! مى خواهى مرا به عقد فرزندم در آورى ! به خدا سوگند او پسر من است ! و آنگاه علت انکار خود را چنین شرح داد: برادرانم مرا به مردى فرومایه تزویج نمودند و این پسر از او بهمرسید، و چون بزرگ شد آنان مرا تهدید کردند که فرزند را از خود دور سازم ، به خدا سوگند او پسر من است . و دست فرزند را گرفت و روانه گردید.
در این هنگام عمر فریاد برآورد: اگر على نبود عمر هلاک مى شد ).

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 16 Aban 94 ، 16:22
سین الف میم

فردی به نام حاج عبدعون، برادرش را که به مرض سختی دچار شده بود نزد حافظ الصحه، یکی از سه پزشک معروف کربلا می برد. پس از چند ماه معالجه سودی نمی کند و هر روز حال او بدتر می شود عبدعون نزد پزشک می رود و سخنان زشتی به او می گوید و خطاب می کند که:اسمت خیلی بزرگ است ولی از معالجه تو سودی ندیدیم. بعد بدون خداحافظی می رود. ولی بر خلاف انتظار از آن روز به بعد حال برادرش بهتر می شود و یک دفعه شفا می یابد. نزد حافظ الصحه می رود و عذر خواهی می کند.
 
طبیب می گوید: بنشین تا برایت بگویم. من بعد از سخنان تو خیلی دل شکسته شدم. ظهر، هنگام ادای نماز به حضرت علی اکبر (علیه السلام) متوسل شدم و عرض کردم ای نور چشم حسین (علیه السلام) تو را به حق پدرت قسم می دهم که شفای این مریض را از خدا بخواه. دیدی چگونه به من توهین کرد؟ بسیار گریه کردم.
همان شب در خواب خدمت آقا علی اکبر (علیه السلام) شرف یاب شدم عرض ادب کردم و همان مطلب را تکرار کردم. فرمودند: من شفای آن مریض را از خدا خواستم و از هاتفی شنیدم که « این مریض مردنی است و تا نه روز دیگر می میرد ولی به برکت دعا و شفاعت شما خدا با شفای او سی سال به عمرش افزوده است و از همین ساعت او را شفا دادیم.» آن مرد سی سال دیگر عمر کرد و در هفتاد سالگی در گذشت. وصیت کرد پیکرش را پایین پای حضرت علی اکبر (علیه السلام) دفن کنند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 04 Aban 94 ، 00:46
سین الف میم
مرد روستایی از مال دنیا یک الاغ، خورجین و مقداری گندم داشت . روزی گندم ها را داخل یک لنگه خورجین ریخت آن را بار الاغ کرد و خودش نیز پیاده راه افتاد .
هر چند قدمی که می رفت خورجین کج می شد و مجبور بود دوباره آن را راست کند.
در همان هنگام مردی به او رسید و گفت :
این چه طرز بار بردنه؟ چرا گندم ها را نصف نمی کنی و آن را در دو لنگه خورجین نمی گذاری؟ چرا خودت سوار الاغ نمی شوی ؟
مرد روستایی با تعجب گفت :
شما چه قدر عاقلید ، نکند که انسان فرزانه ای هستید و همه چیز را می دانید ؟
بلافاصله به گفته های او عمل کرد و سپس از او پرسید ، شما چه کاره هستید؟
مرد جواب داد : شغل خاصی ندارم.
پرسید : حتماً خیلی پولدار هستید؟
پاسخ داد : خیر.
گفت : پس دانشمند هستید و از این راه درآمد داری؟
جواب داد : خیر.
بالاخره روستایی گفت : پس چه کاره هستی؟
او گفت : بی کارم.
مرد روستایی با عصبانیت از الاغش پایین آمد دوباره گندم ها را به حالت اولیه برگرداند و به راهش ادامه داد.
مرد گفت : تو از پیشنهاد من خوشت آمد ، پس چرا تغییر عقیده دادی؟
روستایی گفت : تو اگر چیزی سرت می شد کاره ای می شدی . پس حرف هایت هم به درد نمی خورد!
نکته :
آن چه هستید بهتر شما را معرفی می کند تا آن چه می گویید.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 19 Mehr 94 ، 00:50
سین الف میم
مردی حاشیه خیابون بساط پهن کرده بود،
زردآلو هر کیلو500تومن،
هسته زردآلو هرکیلو 700تومن.
یکی پرسید چرا هسته اش از خود زرد زردالو گرونتره؟؟؟
فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه.
مرد کمی فکر کردُ گفت، یه کیلو هسته بده .
خرید و همون نزدیکی نشست و مشغول شکستن و خوردن شد با خودشگفت:
چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردالو رو میخوردم هم هسته شو، هم ارزونتر بود
رفتُ همین حرف رو به فروشنده گفت
فروشنده گفت: بــــــله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه !!!
چه زود هم اثر کرد
شادروان علی اکبر دهخدا
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 19 Mehr 94 ، 00:48
سین الف میم
روزی فردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
اگر دل بخواهد امورات زندگی را میشه آسان کرد هم بخود و هم بدیگران
.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 Mehr 94 ، 00:07
سین الف میم
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺷﻐﻠﺶ ﺩﺍﻣﺪﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ, ﻧﻘﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ :
ﮔﺮﮔﯽ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﮑﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻞ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻣﺎ ﺯﺍﯾﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﻮﻟﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ
ﺍﻭﺍﺋﻞ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺨﻔﯿﺎﻧﻪ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ
ﻫﺎﯾﺶ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ , ﭼﻮﻥ ﺁﺳﯿﺒﯽ ﺑﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻧﻤﯿﺮﺳﺎﻧﺪ ﻭﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﺮﺣﻢ ﺑﻪ
ﺍﯾﻦ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻭ ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺶ, ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﮑﺮﺩﯾﻢ, ﻭﻟﯽ ﮐﺎﻣﻼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ .
ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﮔﺮﮒ ﺑﻪ ﺷﮑﺎﺭ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﻣﺮﻏﯽ, ﺧﺮﮔﻮﺷﯽ ، ﺑﺮﻩﺍﯼ ﺷﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺼﺮﻑ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺶ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ .
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﻓﺖ ﺁﻣﺪ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺁﻏﻞ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺑﻮﺩ, ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺘﻌﺮﺽ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻣﺎ
ﻧﻤﯿﺸﺪ .
ﻣﺎ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺁﻣﺎﺭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻭﺑﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻭﮐﺎﻣﻼ " ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﯾﻢ،
ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﯾﮏﺑﺎﺭ ﻭ ﺩﺭ ﻏﯿﺎﺏ ﻣﺎﺩﻩ ﮔﺮﮒ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﮑﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ, ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺍﻭ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ !
ﻣﺎ ﺻﺒﺮﮐﺮﺩﯾﻢ, ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ؛ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎﺩﻩ ﮔﺮﮒ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ
ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮﻩ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ, ﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺶ ﺣﻤﻠﻪﻭﺭ ﺷﺪ؛ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ
ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﯿﺰ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ
ﻭ ﺍﺯ ﺁﻏﻞ ﻣﺎ ﺭﻓﺖ .
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ, ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ﺩﯾﺪﯾﻢ, ﮔﺮﮒ, ﯾﮏ ﺑﺮﻩ ﺍﯼ ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﮑﺸﺘﻪ ﻭ
ﺯﻧﺪﻩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺁﻏﻞ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺭﻓﺖ . «
ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﮔﺮﮒ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺳﻪ ﺧﺼﻠﺖ :
ﺩﺭﻧﺪﮔﯽ
ﻭﺣﺸﯽﺑﻮﺩﻥ
ﻭ ﺣﯿﻮﺍﻧﯿﺖ
ﺷﻨﺎﺧﺘﻪﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﻣﯿﻔﻬﻤﺪ, ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺩﺍﺧﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺴﯽ ﺷﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﻥﮐﺮﺩ
ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺿﺮﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺯﺩ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﻤﺎﯾﺪ
ﻫﺮ ﺫﺍﺗﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩ,ﺟﺰ ﺫﺍﺕ ﺧﺮﺍﺏ ....
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 17 Shahrivar 94 ، 06:50
سین الف میم
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻣﯿﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﯿﻦ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻭ ﻃﺮﻓﺸﺎﻥ ﺍﺑﻮﺑﮑﺮ ﻭ ﻋﻤﺮ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻗﺪّ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﮔﻔﺘﻨﺪ : » ﻳﺎ ﻋﻠﻲ ﺃﻧﺖ ﺑﻴﻨﻨﺎ ﻛﻨﻮﻥ ﻟﻨﺎ «
ﯾﻌﻨﯽ : » ﺍﯼ ﻋﻠﯽ , ﺗﻮ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﻧﻮﻥ ﻟﻨﺎ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ « ) ﺑﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﻟﻨﺎ ﺩﻗﺖ ﮐﻨﯿﺪ , ﻧﻮﻥ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﻻﻡ ﻭ ﺍﻟﻒ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭﮐﻮﺗﺎﻩ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ (
ﺍﻣﯿﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﯿﻦ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻓﯽ ﺍﻟﺒﺪﺍﻫﻪ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺑﺸﺎﻥ ﻓﺮﻣﻮﺩ : »ﻟﻮ ﻻ ﺃﻧﺎ ﺑﻴﻨﻜﻤﺎ ﻟﻜﻨﺘﻤﺎ ﻻ «
ﯾﻌﻨﯽ : » ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺑﯿﻦ ﺷﻤﺎ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﺪ ﻻ ) ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻫﯿﭻ(
ﮐﺸﻒ ﺍﻻﺳﺮﺍﺭ ﻓﯽ ﺷﺮﺡ ﺍﻻﺳﺘﺒﺼﺎﺭ , ﺝ ۱ ، ﺹ ۱۶۶
آمد که بگیرد ز علی نقطه ضعفی
بیچاره ندانست علی نقطه ندارد
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 Shahrivar 94 ، 06:41
سین الف میم