مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

خوش آمدید...با من همسفر شوید...بخوانید و لذت ببرید و ...تغییر کنید!

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۵ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

آقــــا ســـــــــلام... ! بازمنــم ،خاک پایــــتان .

دیـــوانه ای که لک زده قلبــــش برایــــــتان !


در این کلاس ســــرد حضور تو واجب است

این بار چندم است که استاد غایب است ؟


نرگس شکفتــــه است تو را داد می زنـــد

آقا بیا که فاصـــــله فــــــریاد می زنــــــــد


این روزها نمی شــــــــــــود اندوهگین نبود

دلــــــواپس نهایــــــــت تلخ زمیــــــــن نبود


تب کرده مادرم ز غمت مدتـــــی مدیـــــــد

هذیان مادرم شده « آقا خوش آمدیــــد »


امشب دلم عجیب تو را درد می کشـــــــد

دستم مدام واژه ی « بر گرد » می کشـد


امضاء : دو چشم خیس و دلی در هوایتـــان ،

دیوانه ای که لک زده قلبش برایتــــــــــان . . . 


" اللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الفَرَج "



۰ نظر 02 Khordad 95 ، 00:39
سید امیر مسعود سرآبادانی

ای آنکه در  نگاهت  حجمی  ز  نور  داری

کی  از  مسیر  کوچه  قصد  عبور  داری؟


چشم  انتظار  ماندم،  تا  بر  شبم  بتابی

ای   آنکه   در  حجابت  دریای   نور  داری


من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟

برعکس  چشمهایم  چشمی  صبور  داری


از  پرده ها  برون  شد،  سوز   نهانی   ما

کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟


در  خواب دیده بودم، یک  شب فروغ رویت

کی در سرای چشمم، قصد  ظهور  داری؟ 


استاد (علی محمد علی دخیل)



۰ نظر 02 Khordad 95 ، 00:33
سید امیر مسعود سرآبادانی
 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

 



سعدی
۱ نظر 10 Esfand 94 ، 21:56
سید امیر مسعود سرآبادانی

السلام ای دختر صبر و رضا 

السلام ای بانوی حجب و حیا

بر زمین و بر زمانی قایمه

هم شبیه زینبی هم فاطمه

تو که هستی چشمه سار عصمتی

در حقیقت اعتبار عفتی

تو که هستی از تبار حیدری

همچو زهرا از همه زنها سری

تو که هستی بانویی مظلومه ای

فاش میگویم که تو معصومه ای

بانویی و آسمان را کوکبی

در بلاغت مثل عمه زینبی

نام تو همنام با زهرا شده

خاک پایت قبله ی دلها شده

در زمین قم تو ماوا کرده ای

آن زمین را عرش اعلا کرده ای

شهر قم از فیض تو جنت شده

با حضورت چشمه ی رحمت شده

آمدی در قم ولی با افتخار

قم گرفت از مقدم تو اعتبار

امدی در قم تو با عز و مقام

در کمال اعتبار و احترام

آمدی و عده ای دنبال تو

عده ای هم گرم استقبال تو

تا نهادی پا تو در ان سرزمین

ریختند گل از یسار و از یمین

لیک روزی در میان شهر شام

داده اند دشنام بر دخت امام

هر دو مهان و حبیبان خدا

لیک اما این کجا و آن کجا

زینب آنجا روی خوش یکجا ندید

در همان وادی قد زینب خمید

مهدی محمدزاده

۲ نظر 01 Bahman 94 ، 02:35
سید امیر مسعود سرآبادانی
هرگز گره ام ازعلمت واشدنی نیست
غیرازتو کسی در دل من جاشدنی نیست
باید تو به من اشک دهی ورنه عزیزم
این چشمه ی خشکیده که دریاشدنی نیست
هر جا که حسین است همانجاست بهشتم
پس هیچ کجا غیر تو زیباشدنی نیست
باید نفسی مرثیه خوانت شده باشد
ورنه دم عیسا که مسیحاشدنی نیست
از نوکر بد هم که بپرسید بگوید
ارباب به خوبی تو پیداشدنی نیست
پیراهن مشکی مرادوخته زهرا
با دست شکسته که مداواشدنی نیست...
۰ نظر 09 Azar 94 ، 23:13
سید امیر مسعود سرآبادانی
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی 

 با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا

 تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

 

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن

عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

 

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم 

 راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

 

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش

عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

 

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

 در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

 

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش

فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

 

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم

گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید

 

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق 

 عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید

 

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) 

 گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید
۱ نظر 28 Mehr 94 ، 19:56
سید امیر مسعود سرآبادانی
عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو
خوب و بد می گذرد وای به حال من و تو
قرعه امروز به نام من و فردا دگری
می خورد تیر اجل بر پر و بال من و تو
مال دنیا نشود سد ره مرگ کسی
گیرم که کل جهان باشد از آن من و تو....
هر مرد شتربان اویس قرنی نیست
هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیست
هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد
هر احمد و محمود رسول مدنی نیست
بر مرده دلان پند مده خویش میازار
زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست
جایی که برادر به برادر نکند رحم
بیگانه برای تو برادر شدنی نیست...
۴ نظر 26 Shahrivar 94 ، 19:59
سید امیر مسعود سرآبادانی
مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین
کیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترین
مَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است
آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است
مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !
ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !
هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای
مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای
هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد
ای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی
هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قوی
مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست
کیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر
این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟
زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیست
راستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام ،
بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟
در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من
۰ نظر 11 Shahrivar 94 ، 04:51
سید امیر مسعود سرآبادانی
امشب از دولت می دفع ملالی کردیم
این هم از عُمر شبی بود که حالی کردیم
ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب
کز گرفتاری ایام مجالی کردیم
تیر از غمزة ساقی، سپر از جام شراب
با کماندار فلک جنگ و جدالی کردیم
غم به روئین تنی جام می انداخت سپر
غم مگو عربده با رستم زالی کردیم
باری از تلخی ایام به شور و مستی
شکوه با شاهد شیرین خط و خالی کردیم
نیمی از رخ بنمود و خمی از ابرویی
وسط ماه تماشای هلالی کردیم
روزة هجر شکستیم و هلال ابرویی
منظر افروز شب عید وصالی کردیم
بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش
یاد پروانة زرین پر و بالی کردیم
مکتب عشق بماناد و سیه حجره غم
که در او بود اگر کسب کمالی کردیم
چشم بودیم چومه شب همه شب تا چون صبح
سینه آئینة خورشید جمالی کردیم
عشق اگر عمر نه پیوست بزلف ساقی
غالب آنست که خوابی و خیالی کردیم
شهریار غزلم خوانده غزالی وحشی
بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم
۰ نظر 14 Mordad 94 ، 05:51
سید امیر مسعود سرآبادانی
تا تو نگاه مى کنى کار من آه کردن است
اى به فداى چشم تو این چه نگاه کردن است
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه
کردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست
متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم
اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست
غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه
سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند
این هم اگر چه شکوه شحنه به شاه کردنست
عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبه لطف اله کردنست
گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست
بوسه تو به کام من کوه نورد تشنه را
کوزه آب زندگی توشه راه کردنست
خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست


شهریار
۱ نظر 22 Tir 94 ، 09:56
سید امیر مسعود سرآبادانی