مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

بسم الله الرحمن الرحیم

مجله فرهنگی "دست از طلب ندارم"

خوش آمدید...با من همسفر شوید...بخوانید و لذت ببرید و ...تغییر کنید!

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۰ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

بی غڸ و غش


بی توقع و عاشقانہ


با جاڹ و دلت تیمارم ڪردی

تا بزرگ شوم 


تا بایستم و

بدوم و

انساڹ شوم 


تو جوانی ات را خرج ڪردی

تا جواڹ شوم 


مادر :


دست بوس همیشگی ات هستم

و

دوستت دارم ...

۲ نظر 11 Farvardin 95 ، 12:04
سید امیر مسعود سرآبادانی

خدایا...
قصه وکالت را زیاد شنیده ام
اما قصه وکیلی چون تو را نه ...
تو که وکیل باشی همه حق ها گرفتنی است
پرونده ای که تو وکیلش باشی قصه اش ستودنی است
از روزی که ایمان آوردم، تو وکیل منی و تنها پناهم
و تو در این عشق بازی، پرده از رازی بزرگ برداشتی، رازی که اسمش را می دانستم اما رسمش را ...

رازی بنام "توکل" ...
"توکل" قصه ای است که از روز ازل برایمان خواندی و گفتی در هر تاریکی و پیچ و خم دنیا و حتی در تمام لحظات روشنایی،
دستانت در دست من است ...
بنده من، نگران نباش و به من اعتماد کن...
"توکل" ...
و فهمیدم :
"حسبنا الله ونعم الوکیل"

۴ نظر 15 Aban 94 ، 15:54
سید امیر مسعود سرآبادانی
بار الها در پیشگاه تو ایستاده ام!دست هایم را به سوی تو بلند کرده ام،آگاهم که در بندگیت کوتاهی نموده و در فرمانبریت سستی کرده ام...
ولی پرور دگارم!آنگاه که شنیدم گناهکاران را به درگاهت فرا میخوانی،و آنان را به بخشش نیکو و ثواب وعده میدهی برای پیروی ندایت آمدم...
و به مهربانی های مهربان ترین مهربانان پناه آوردم...

رمضانتان پربرکت
۱ نظر 05 Tir 94 ، 03:06
سید امیر مسعود سرآبادانی
حمد بیحد الهی را و ثنای بی عدد پادشاهی را سزد

که برداشت از دیده دلها رمد

و رفع السموت بغير عمد

و بگسترانید  فرش

ثم استوی علی العرش

ید قدرتش از فهم دور

وجعل الظلمات والنور

پوشیده از خطا و عمد

وله الملک و وله الحمد

دانای سرائر قوم

لا تاخذه سنة ولا نوم

خالق آسمان و زمین

فتبارک الله احسن الخالقین
۱ نظر 20 Ordibehesht 94 ، 18:49
سید امیر مسعود سرآبادانی
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید تمیزی که چهار طرفش زیر تشک بیمارستان جمع شده است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند، از کنارم عبورمی کنند
.
لحظه ای فرا خواهد رسید که دکتر می گوید مغز من از کار افتاده است و به هزاران دلیل زندگی‌ام رو به پایان است
.
در چنین روزی تلاش نکنید به شکلی مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگی ام را به من باز گردانید
.
این را بستر مرگ ننامید
.
بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند
.


چشم هایم را به کسی بدهید که هرگز طلوع خورشید، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است
.


قلبم را به کسی بدهید که درقلبش تنها خاطرات دردناک و آزار دهنده دارد
.


خونم را به نوجوانی بدهید که در تصادف اتومبیل نجات یافته است و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند
.


کلیه هایم را به کسی به کسی بدهید که زندگی اش به دستگاهی نیاز دارد که هر هفته خونش را تصفیه کند
.


استخوان ها، عضلات، سلول ها و اعصابم رابردارید و به پاهای کودکی فلج پیوند بزنید
.


اگر لازم شد سلولهای مغزم را بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهد تا با آن‌ها پسرک لالی بتواند با صدای بلند فریاد بزند و دختر ناشنوایی صدای باران روی شیشه اتاقش بشنود
.


آنچه از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترش را به دست باد بسپارید تا گل بروید
.


اگر قرار است چیزی از من دفن کنید، بگذارید اشتاباهات، ضعف ها و تعصباتم باشد
.
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید
.
اگر گاهی دوست داشتید از من یاد کنید، عمل خیری انجام دهید یا به کسی که محتاج کمک تان است، کلام محبت آمیزی بگویید
.
اگر آنچه گفتم انجام دهید، همیشه زنده خواهم
ماند
.
۰ نظر 27 Farvardin 94 ، 06:28
سید امیر مسعود سرآبادانی
چون مارا بادرد به دنیامی آورد و بلافاصه با لبخند می پذیرد.
چون شیر شیشه را قبل از آنکه به دهان مابریزد پشت دستش می ریزد.
چون وقتی تب می کنیم،آنها هم تب میکنند.
چون وقتی توی مهمانی خجالت می کشیم و توی گوششان میگوییم:سیب می خوام،باصدای بلند می گوید:بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید.
چون وقتی تازه ساعت 11شب یادمان می آید تکلیف فردایمان مانده است،پس از یک سرزنش کوتاه پابه پایمان تلاش می کند تا همان نصف شبی تمامش کنیم.
چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر،تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سرکودکش کلاه گذاشته باشند
.چون شب های امتحان وکنکورپابه پای ما کم می خوابد اما کسی نیست برایش چای بیاورد و میوه پوست بکند.
چون هیچوقت یادش نمیرود که ازکدام بدمان می آیدوعاشق کدام هستیم.
و چون هروقت باهاش بدحرف میزنیم ودلش رابرای هزارمین بارمیشکنیم،همه روازدلش بیرون میریزدوخودش راگول میزندکه:بخشش از بزرگانه
وبالأخره دوستشان داریم چون مادرند!

تقدیم به همه ی مادران
روز مادر مبارک...
۰ نظر 21 Farvardin 94 ، 10:06
سید امیر مسعود سرآبادانی


روزها را به امید آن که نگاهت فردا‌ بر پهنای آسمان درخشیدن گیرد  به شب‌هایم گره می‌زنم و دست بر دعا انتظار فردایی را می‌کشم که از حریم امن خویش درآیی و دلدادگان دیرینه‌ات را با آب زلال مهربانی‌ات سیراب کنی. هر شب که ماه بر آسمان می‌افتد‏، غمی دلگیرتر از همیشه تمام وجود عاشقانت را می‌گیرد و امید دیدنت باز حماسه شاعرانه می‌آفریند و شعر هجران به شعر انتظار تبدیل می‌شود و شاعر چشم‌هایت در لابلای ابیات ترک‌خورده‌اش به دنبال خودت می‌گردد...
۰ نظر 10 Farvardin 94 ، 08:58
سید امیر مسعود سرآبادانی
چقدر جالبند واژه های وارونه مثل:گنج وجنگ،درمان و نامرد،قه قه و هق هق...اما درد همان درد است.آقا جان دلم دردی دارد که درمانش فقط 'آرامش' وارونه میخواهد،'شمارا'.
الهم عجل لولیک الفرج
۰ نظر 06 Farvardin 94 ، 07:38
سید امیر مسعود سرآبادانی
می خواهم بگویم فقر همه جا سر می کشد...

فقر گرسنگی نیست، عریانی هم نیست...

فقر چیزی را نداشتن است اما آن چیز پول نیست... طلا و غذا هم نیست...

فقر همان گرد و خاکی است که بر روی کتاب های فروش نیافته ی یک کتاب

فروشی می نشیند...

فقر تیغه های برنده ی ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد

 می کند...

فقر کتیبه ی سه هزار ساله ایست که روی آن یادگاری نوشته اند...

فقر پوست موزی است که از پنجره ی یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود...

فقر همه جا سر می کشد. فقر شب را بی غذا سر کردن نیست...

فقر روز را بی اندیشه سر کردن است....

( دکترعلی شریعتی)
۰ نظر 01 Farvardin 94 ، 16:41
سید امیر مسعود سرآبادانی
پولدار که باشی برف بهانه ای میشود برای لباس نو خریدن،با دوستان به اسکی رفتن،تفریح کردن و لذت بردن...اما خدا نکند فقیر باشی و برف ببارد از بیکار شدن پدر کارگرت بگیر تا غم پاره بودن کفشهایت و چکه کردن سقف خانه ات...چرا باید پول تعیین کند برف نعمت است یا عذاب!!؟؟
حسین پناهی
۰ نظر 29 Esfand 93 ، 14:35
سید امیر مسعود سرآبادانی